قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

754

تاريخ الفي ( فارسى )

قافله مىنمايد . زود برويد تا به ايشان برسيد . ايشان از پى كاروان روان شدند و اسد بازگشت . امّا ايشان چون قدرى راه برفتند سياهى كاروان از نظر ايشان غايب شد . سراسيمه گشته راه كاروان گم كرده ناگاه عسسى چند كه گرد شهر مىگشتند بديشان باز خوردند و دانستند كه فرزندان مسلم بن عقيل‌اند . فى الحال ايشان را گرفته بربستند . امير عسسان دشمن خاندان نبوّت بود ، ايشان را هم در آن شب پيش پسر زياد برد . ابن زياد فرمود كه ايشان را به زندان برند و هم در زمان‌نامه‌اى نوشت به يزيد كه : « پسران مسلم عقيل را كه دو طفل بودند در سن هفت و هشت سالگى بعد از قتل پدر ايشان گرفته‌ام و در زندان محبوس ساخته و مترصد فرمانم تا چه حكم صادر گردد . بكشم يا آزاد كنم يا زنده به خدمت فرستم ؟ و السّلام » . و نامه را به يكى داد و به دمشق فرستاد . امّا راوى حكايت كند كه زندانبان مردى بود نيك‌اعتقاد و دوستدار اهل بيت ، نام او مشكور . چون آن دو شاهزاده را به زندان درآوردند و به وى سپردند دانست كه ايشان چه كسانند در دست و پاى ايشان افتاده و به منزلى نيكو بنشاند و طعامى حاضر كرد ، تناول فرمودند و همه روزه كمر خدمت بربسته و در مقام ملازمت ايستاده . و چون شب درآمد و غوغاى مردمان فرونشست ، ايشان را از زندان بيرون آورده به سر راه قادسيه رسانيد و انگشترين خود بديشان داد و گفت : اين راه است برويد تا به قادسيه رسيد . آنجا برادر مرا طلب كنيد و اين خاتم را نشان به وى دهيد تا شما را به مدينه رساند . ايشان مشكور را دعا گفتند و روى به راه نهادند . امّا چون حقّ سبحانه و تعالى چنان مقدّر و مقرّر كرده بود كه آن دو يتيم هرچه زودتر به پدر مظلوم خود رسند بهتر است ، لاجرم بار ديگر راه گم كردند [ 102 ب ] و آن شب تا به روز مىگرديدند . چون روز روشن شد نگاه كردند هنوز بر در شهر بودند . برادر بزرگ باخردتر گفت : اى برادر ما هنوز بر در شهريم . مبادا جمعى ديگر به ما رسند و بار ديگر به قيد ايشان گرفتار گرديم . پس بنگريستند به دست چپ ايشان خرماستانى بود . روى بدانجا نهادند و بر لب چشمه درختى ديدند سالخورده و ميان آن تهى شده . به ميان آن درخت درآمده قرار گرفتند . چون وقت نماز پيشين شد كنيزكى حبشى آمد آفتابه در دست . چون به لب آن چشمه رسيد و نگاه كرد ، عكس صورت آن دو جوان در آب افتاده بود . حيران بماند . چون بالا نگريست نظر او بر جمال دو اختر فرخنده فال افتاد . به تماشاى ايشان آفتابه از دست بنهاد . پرسيد كه شما چه كسانى هستيد و چرا در ميان اين درختان پنهانيد ؟ فرياد برآوردند كه ما دو يتيم درد يتيمى كشيده و از پدر دور افتادهء راه گم كرده‌ايم و پناه به اين منزل آورده . كنيزك گفت : پدر شما كه بود ؟ ايشان چون نام پدر شنيدند آب حسرت از ديده گشودند . كنيزك گفت : گمان مىبرم كه شما پسران مسلم بن عقيل هستيد .