قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
755
تاريخ الفي ( فارسى )
ايشان فرياد بركشيدند كه اى كنيزك آيا تو بيگانهاى يا آشنا ؟ دوست وفادارى يا دشمن خونخوار پرجفا ؟ كنيزك گفت : من دوستدار خاندان شمايم و بىبىيى دارم كه او نيز لاف محبّت شما مىزند و جان خود را نثار اهل بيت مىكند . شما بياييد با من نزديك وى رويم . مترسيد و غم مخوريد كه هيچ دغدغهاى نيست . پس ايشان را برداشت و روى به منزل نهاد . چون نزديك رسيد به خانهء درون رفت و بىبى را اشارت داد كه اينك پسران مسلم بن عقيل را آوردم . بىبى مقنعه از سر برداشت و به مژدگانى پيش كنيزك انداخت و گفت : تو را از مال خود آزاد كردم . پس سر و پاى برهنه پيش پسران مسلم بازدويد و ايشان را به خانه آورد و طعامى كه مهيا كرده بود حاضر كرد و كنيزك را گفت : زينهار اين راز را پنهان دار و شوهر را از اين قصّه آگاه مساز ، كه او در حرم اهل وفا محرم نيست . القصّه ؛ چون مشكور زندانبان براى طلب رضاى خداى سبحانه و تعالى آن دو مظلوم دردمند را رها كرد على الصباح اين خبر را به پسر زياد رسانيدند . مشكور را طلبيد و گفت : با پسران مسلم عقيل چه كردى ؟ گفت : ايشان را براى رضاى حقّ سبحانه و تعالى آزاد كردم و خانهء خود را بدين عمل ستوده و كردار پسنديده آباد كردم . ابن زياد گفت : از من نترسيدى ؟ گفت : هركه از خدا بترسد از ديگرى نترسد . گفت : تو را چه بر آن داشت ؟ مشكور گفت : اى ستمكار نابكار ! پدر بزرگوار ايشان را بستم كشتى . چه تقريب دارى كه آن دو طفل بىگناه را كه داغ يتيمى بر جگر دارند به زندان بلا مبتلا بايد ساخت ؟ من براى رضايت روح سيّد كونين و صدر ثقلين محمّد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، ايشان را از بند رهايى دادم و بدين عمل كه كردم اميدوار شفاعتى از آن سرور دارم و تو از آن دولت محرومى . پسر زياد در غضب شد و گفت : همين لحظه سزاى تو بدهم . مشكور گفت : هزار جان من فداى ايشان باد . پسر زياد جلاد را طلبيد و فرمود تا او را بر عقابين كشد و گفت : اوّل پانصد تازيانهاش بزن ، آنگاه سرش [ بينداز ] . جلاد فرمان را به جاى آورده تازيانهء اوّل كه بزد مشكور گفت : بسم اللّه الرحمن الرحيم . چون دويم را زد گفت : خدايا مرا صبر ده . چون سيم را زد ، گفت : خدايا بيامرز مرا . چون چهارم را بزد ، گفت : خداوندا مرا براى محبّت فرزندان رسول تو مىكشند . چون تازيانهء پنجم را بزد ، گفت : الهى مرا بر رسول و اهل بيتش برسان . آنگه خاموش شد و آهى نكشيد تا پانصد تازيانهاش بزدند . پس چشم باز كرد و گفت : يك شربت آبم دهيد . پسر زياد گفت : آبش مدهيد و گردنش بزنيد . عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت كرده به خانه برد و خواست كه به علاجش مشغول شود . مشكور ديده بگشاد و گفت : مرا از حوض كوثر آب دادند . اين بگفت و جان به حقّ تسليم كرد .