قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
753
تاريخ الفي ( فارسى )
گردانى و هركه را دانى كه از وى فساد متولّد خواهد شد به قتل آرى و هرچه از حسين بن على صادر گردد روزبهروز به عرض رسانى » . در روضة الصفا آورده كه بعد از قتل مسلم بن عقيل بعض از غمّازان پسر زياد را گفتند كه مسلم بن عقيل را دو پسر در اين شهر پنهان هستند . ابن زياد گفت كه منادى كردند كه پسران مسلم بن عقيل در خانهء هركس باشند و نياورد و به من نسپارد و مرا معلوم گردد ، بفرمايم تا خانهء او را غارت كنند و آن كس را به خوارى تمام بكشند . و آن جوانان به خانهء شريح قاضى بودند كه مسلم در روز جنگ ايشان را به نزد او فرستاده بود و در محافظت و مراقبت ايشان داد مبالغه مىداد . بعد از قتل مسلم چون اين منادى برآمد ، شريح ايشان را پيش خود طلبيد و چون چشمش به آنها افتاد بىاختيار نعرهاى زد و آغاز گريه كرد . آن دو مظلوم از قتل پدر خبر نداشتند . چون گريهء شريح قاضى را ديدند شكّى در دل ايشان پيدا شد ، گفتند : ايّها القاضى تو را چه شد كه چون ما را ديدى فرياد بركشيدى و بدين سوز گريه مىكنى و آتش در دل ما غريبان مىزنى ؟ قاضى بىاختيار گفت : اى مخدومزادگان ، بدانيد كه خلعت شادى دنيا مطرّز به طراز غم است و شربت سورى آلوده به زهر ماتم . اكنون بدانيد كه پدر بزرگوار شما از اين خاكدان دنيا انتقال نمود و به بال شهادت جانب رياض سعادت پرواز نمود . حقّ تعالى شما را صبر جميل و جزاى جزيل كرامت كناد . پسران مسلم چون اين سخن استماع نمودند هر دو بيهوش بيفتادند و بعد از مدتى كه به هوش آمدند جامهها پارهپاره كرده و عمّامهها از سر برداشته و گيسوهاى مشكين پريشان ساخته آغاز فرياد كردند كه : اى قاضى ! اين چه خبر دلسوز و اين چه سخن غماندوز است ؟ قاضى گفت : اى مخدومزادگان حالا محلّ اين فرياد و فغان نيست ، كه كسان عبيد اللّه زياد شما را مىطلبند و منادى مىكنند كه ايشان را در هر منزلى كه باشند اگر ما را خبر ندهند آن منزل را غارت كنيم و صاحب منزل را به قتل رسانيم . من در اين شهر به محبت اهل بيت تهمت زدهام و دشمنان در تفحّص و تجسّس حال من هستند و من بر جان شما و خود مىترسم . اكنون فكرى كردهام كه شما را به كسى سپارم تا به مدينه رساند . ايشان از ترس ابن زياد از حال پدر فراموش شدند . قاضى هر يكى را پنجاه دينار زر بر ميان بست و پسر خود اسد را گفت كه امروز شنيدهام كه بيرون دروازهء عراقين كاروانى بوده و عزيمت مدينه داشتند . ايشان را ببر و به يكى از مردمان كاروان كه سيماى صلاح در جبين او ظاهر باشد بسپار تا به مدينه برند . اسد در شب تار ايشان را پيش گرفت و از دروازهء عراقين بيرون برد . قضا را كاروانيان همان زمان كوچ كرده بودند و سياهى ايشان مىنمود . اسد گفت : اينك