قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1098

تاريخ الفي ( فارسى )

تو مانده است از طعامى است كه حال خورده‌اى دليل حرص و شره بود . اگر از طعامى است كه در اوّل شب به كار برده‌اى دليل ناپاكى است . فارغه گفت : و اللّه هيچ كدام از اين دو شق نبود ، بلكه من برخاستم و مسواك كردم ريشهء مسواك در بن دندان من مانده ، بنابراين خلال مىكردم . القصّه ؛ بعد از حارث ، يوسف بن عقيل پدر حجّاج ، فارغه را بخواست . چون حجّاج متولّد شد پايينش بسته بود . آن را به مشقّت سوراخ كردند . در اوايل طفوليت شير مادر و ديگر زنان نمىخورد و اصلا دهن به پستان هيچ زنى نمىكرد . از اين جهت مادر و پدرش بسيار متحيّر مانده بودند . گويند شيطان به صورت طبيبى متصوّر شده گفت : اگر بخواهيد كه اين پسر شما شير بخورد بايد كه روز اوّل بزغاله‌اى را بكشيد و خون او را بر تمامى بدن وى بماليد . روز ديگر فرمود تا در خون بز او را بنشاندند و روز سيم فرمود تا مار سياهى را بكشند و حجّاج را به خون آن آغشته گردانيدند . روز چهارم پستان مادر بگرفت . بنابراين حجاج پيوسته در كوچكى آرزوى خونريزى مىكرد و مدتى مديد به قصّابى مشغول بود و مىگفت كه هيچ چيز پيش من لذيذتر از قتل نيست . او اوّل كسى است كه مردان و زنان را در يك زنجير كشيده محبوس گردانيد . زندان بىسقف از جمله مخترعات اوست . چون بمرد پنجاه هزار كس از زن و مرد در زندان او بودند و عدد مردمى كه باليقين به تيغ ستم حجاج كشته شده بودند به يك صد و بيست هزار رسيده بود و كميّت مقتولان حربى را غير علّام الغيوب كسى نمىداند . فوت او در شوّال اين سال بود ، و عمرش پنجاه و چهار سال ، و زمان امارتش بيست سال . سيوطى در كتاب اوائل آورده كه اوّل كسى كه محمل ساخت و بر وى سوار شد حجاج بود و اوّل كسى كه كشتيها به قيراندود و نخست كسى كه بر دست مردم نام مواضعى كه متولّد شده بودند نقش كرد او بود . و اوّل كس كه هزار خوان در مجلس او نهادند او بود ، و بر سر هر مائده دو كس نشاندى و آن مائده‌ها پر از طعامهاى گوناگون بود و با خلق گفتى كه رسول من آفتاب است چون برآيد حاضر شويد . و اوّل كس كه هزارهزار جايزه به يك بار داد او بود . و اوّل كس كه در جنگ بر سرير نشست او بود . و در روضة الصفا آورده كه روزى حجاج در وقت نيم‌روز كه كمال گرما بود پياده و تنها از مدينه بيرون آمده در صحرا مىگشت . نظرش بر شخصى افتاد كه به امر زراعت مشغول بود . حجّاج نزد آن شخص آمده از وى پرسيد : حجّاج چگونه مردى است ؟ من مىخواهم او را ببينم . دهقان جواب داد : زنهار كه اين كار نكنى كه حجاج مردكى ظالم و فاسق غدّار بدكردار است . حجاج گفت : تو مرا مىشناسى ؟ گفت : نه . گفت : منم حجاج . دهقان گفت : تو مرا مىشناسى ؟ حجّاج گفت : نه . گفت : من يكى از مواليان ابن زبيرم و در هر سالى سه روز ديوانه