قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

751

تاريخ الفي ( فارسى )

بعد از آن گفت : وصيت سيم آن است كه به امام حسين نامه‌نويسى كه كوفيان بيوفايى كردند و پسر عمّت كشته شد . زينهار كه به كوفه نيايى و به قول اين مردم اعتماد نكنى . پسر زياد گفت : اگر حسين قصد ما نكند ما نيز قصد او نكنيم و اگر متعرّض امر خلافت گردد خاموش نباشيم . و روايتى آن است كه گفت : اگر حسين ما را نطلبد ما او را نطلبيم . و سخنان ديگر ميان مسلم بن عقيل و پسر زياد گذشت كه گفتن و شنودن آن موجب ملال است . و در روضة الصفا مسطور است كه ابن زياد در باب آمدن به كوفه از مسلم سؤالها كرد و مسلم جوابهاى درشت گفت . بنابراين ابن زياد خشمناك شده زبان به دشنام امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، گشاد . مسلم جواب داد كه : به سبّ و دشنام پدران تو سزاوارتر و به كلمات ناخوش لايق‌تر ، فاحكم بما شئت إن تحكم يا عدوّ اللّه إنّا قوم ، علينا البلاء موكّل . يعنى : حكم كن آنچه خواهى حكم كرد اى دشمن خدا كه ما جماعتى هستيم كه بلا بر ما موكّل است . پس ابن زياد يكى را گفت كه مسلم را بر بالاى قصر برد و گردنش بزند . گفت : اى پسر زياد ! اگر تو از قريش مىبودى و ميان ما و تو حقّ خويشى مىبود بر چنين فعل اقدام نمىنمودى ، و ليكن تو ولدالزنايى . پس خشم ابن زياد از شنيدن اين سخن زياد شد و شخصى را از اهل شام طلب داشت كه مسلم در حين جنگ زخمى بر وى زده بود و گفت : مسلم را بر كوشك ببر و گردنش بزن تا انتقام خود از وى كشيده باشى . شامى مسلم را بر بالاى قصر برد و مسلم در آن زمان زبان به استغفار و تسبيح گشاده مىگفت : ربّنا احكم بيننا و بين قومنا على ما ذلّونا . يعنى : بار خدايا حكم كن ميان ما و ميان قوم ما كه ما را خوار و ذليل كردند . آن شامى بعد از كشتن مسلم مانند بيهوش [ 102 الف ] پيش پسر زياد آمد . ابن زياد از او پرسيد : مسلم را كشتى ؟ تو را چه مىشود ؟ گفت : اى امير در آن زمان كه مسلم را كشتم مردى ديدم كه در برابر من ايستاده بود بغايت سياه و كريه منظر و انگشت و لب خود به دندان مىكند . من از آن شخص چنان ترسيدم كه به عمر خويش از هيچ كس نترسيده بودم . ابن زياد خنده كرد و گفت : چون بر خلاف عادت خود كارى كردى دهشت بر تو استيلا يافته . دل به جاى آر كه باكى نيست . و در روضة الشهدا چنين آورده كه چون مسلم سخنان درشت به ابن زياد گفت ، ابن زياد گفت : اى اهل مجلس كيست كه مسلم را بر بام كوشك برد و سرش را از تن جدا كند ؟ پسر بكير بن حمران گفت : اين كار من است كه امروز پدر مرا بكشته . پس دست مسلم گرفت و او را به بالاى كوشك درآورد . مسلم چندان‌كه مىرفت بر حضرت رسالت ، صلّى اللّه عليه و آله ، درود مىفرستاد و مىگفت : ربّنا احكم بيننا [ و بين ] قومنا بالحقّ دعوونا فلمّا أجبنا تركونا ، فصدّقناهم فكذّبونا . يعنى : بارخدايا حكم كن ميان ما و قوم ما ، براستى كه ما را خواندند پس