قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1079
تاريخ الفي ( فارسى )
پس ملك جيغان قتيبه را به شهر الفيل درآورده صد غلام ترك و صدهزار دينار و صدهزار جامهء حرير چينى پيشكش نموده التماس كرد كه : ملك خامجرد « 1 » اكثر اوقات به حرب من مىآيد و مرا رنج مىرساند . اگر امير او را نيز گوشمالى دهد عين شفقت خواهد بود . پس قتيبه ، عبد الرحمن را فرمود تا به سر خامجرد رفت . بعد از كارزار بسيار ملك خامجرد كشته شد و ولايت او در تصرّف عبد الرحمن آمد و چهار هزار اسير عبد الرحمن از آن نواحى آورده به قتيبه پيوست . قتيبه فرمود تا تمامى اسيران را بكشتند . بعد از آن در همهء آن نواحى عاملان خود را تعيين نموده نيك و بد آن را به رأى و رؤيت ملك جيغان تعويض نموده از آنجا مراجعت نموده متوجّه ولايت سغد و شهر سمرقند گشت . و تفصيل اين مجمل [ را ] در تواريخ معتبره چنين ايراد نمودهاند كه چون قتيبه از كار خوارزم فراغ يافت مجشّر بن مزاحم السلمىّ برپاى خاست و گفت : اى امير مرا با تو رازى هست . قتيبه خلوت كرده مجشّر بن مزاحم را طلبيد . مجشّر گفت : ايّها الامير اگر به سغد خواهى رفت اكنون كه ميانهء تو و ايشان ده روز راه است اولىتر بود . قتيبه گفت : اين رأى را كسى با تو گفت : مجشر گفت : نى . هيچ كس اين را به من نگفته . قتيبه گفت : تو اين سخن را به كسى ديگر نگفتهاى ؟ گفت : به هيچ كس نگفتهام . گفت : غير از تو از كسى ديگر اين سخن بشنوم يقين دان كه من تو را گردن مىزنم . برو به حال خود باش و استعداد مىكن . بعد از آن قتيبه با برادر خود عبد الرحمن گفت : زود بنه را به سوى مرو بفرست . عبد الرحمن در ساعت منادى كرد كه مردم به جانب مرو مراجعت نمايند . مردم رجاله و غير آن تمامى با عبد الرحمن متوجّه مرو گشتند و صباح روز ديگر قتيبه نامهاى به عبد الرحمن نوشت مضمون آنكه : « بايد بنه را به جانب مرو فرستى و خود با لشكر سواره و پياده به جانب سغد متوجّه شوى . اما بايد كه اين حديث را پنهان دارى كه اينك من متعاقب مىرسم . » عبد الرحمن به موجب فرموده عمل نموده با لشكرى آراسته عنان عزيمت به جانب سغد معطوف داشت و قتيبه نيز در عقب او شتافت . [ 146 ب ] و در آن وقت پادشاه سمرقند و ولايت سغد غورك بود - كه سابقا مذكور شد كه مردم سغد غورك را به عوض طرخون پادشاه خود ساختند و طرخون از اين غصّه خود را بكشت . القصّه ؛ سپاه اسلام سمرقند را محاصره نمودند و اهل سمرقند هر روز بيرون مىآمدند و جنگ مردانه مىكردند . چون مدّتى مديد بر اين بگذشت روزى گروهى از اهل سمرقند بر سر باروى قلعه آمده آواز دادند كه : اى تازيان چرا بيهوده با ما جنگ مىكنيد و خود را به كارى
--> ( 1 ) . نهاية الأرب : خام گرد .