قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1060

تاريخ الفي ( فارسى )

تحريص نموده بر هر رايتى مىگذشت تعبيهء لشكر نگاه مىداشت . آن روز تا شام آن‌چنان كارزار ميانهء آن دو طايفه دست داد كه هرگز ديدهء فلك دوّار مثل آن نديده . آخر الامر تركان هزيمت يافته روى از معركه‌گاه برتافته به شهرستان بيكند متحصّن شدند . مسلمانان تعاقب ايشان نموده سپاهى را مىكشتند و غير سپاهى را اسير مىگرفتند . قتيبه شهر بيكند را محاصره نموده مردمان را فرمود تا ديوار شهر را بكنند . چون تركان ديدند كه ايشان شهر را بىدغدغه مىگيرند جزيه قبول نموده به مصالحه راضى شدند . قتيبه اجابت ملتمس ايشان نموده جماعتى را در شهر بيكند گذاشته به جانب مرو مراجعت نمود . چون قتيبه چند منزل به جانب مرو آمد خبر رسيد كه مردم بيكند نقض عهد نموده عامل تو را كشتند و جماعتى كه با او بودند همه را گوش و بينى بريده گرداگرد شهر بگردانيدند . پس قتيبه بازگشته شهر بيكند را محاصره نمود . قريب يك ماه پيوسته با ايشان جنگ مىكرد . آخر الامر حكم كرد تا ديوار قلعه را از بيخ بكنند و آتش بزنند . القصّه ، اهل اسلام ديوار شهر را شكسته به اندرون درآمدند و چهل نفر از سرداران ترك را به قتل رسانيدند و يك سرهنگ يك چشم را در ميان ايشان كه همه را به حرب تحريص مىنمود گرفته پيش قتيبه آوردند ، گفت : من خود را مىخرم . سليم ناصح گفت : به چند ؟ گفت : به پنج هزار جامهء حرير چينى كه قيمت هريك هزار درم باشد ، قتيبه با اصحاب گفت : در اين باب چه مصلحت مىبينيد ؟ گفتند : اگرچه خريدن او خود را موجب زيادتى غنيمت مسلمانان است ، امّا معلوم نيست كه بعد از آن از وى چه صادر شود . « 1 » پس قتيبه فرمود تا گردن او را بزدند . چون قتيبه به اندرون شهر بيكند درآمد از زرّينهء زنان آن شهر صد و پنجاه هزار مثقال طلا به دست وى افتاد . غير از اين چندين مال وافر و ساير غنايم به دست مسلمانان افتاد كه از تمامى خراسان به دست نيامده بود . از جملهء غنايم بيكند بتى زرّين بود كه وزن آن پنجاه هزار مثقال طلا بود و دو دانه مرواريد [ 144 ب ] بزرگ كه از روشنيهاى آن چشمهاى مردم خيره مىماند به چشمهاى آن بت نشانيده بودند . چون قتيبه آن دو مرواريد را ديد در آن شگفت بماند . پس كس فرستاد و مغان آتشكده را بخواند و از ايشان پرسيد : اين دو دانه مرواريد از كجا به دست شما افتاده ، و حال آنكه مرواريد خوب از عمّان بيرون مىآيد كه در جوار ماست و ما هرگز در اين مدّت اين نوع مرواريد نديده‌ايم . ايشان گفتند : اى امير قصّهء اين مرواريد از جملهء عجايبات است . و آن‌چنان بود كه يك روز دو مرغ از هوا بر پشت اين بتخانه فرود آمدند و اين دو دانه مرواريد از منقار خود بيفكندند و باز پرواز نموده از نظر غايب گشتند .

--> ( 1 ) . مقايسه شود با : الكامل ، ج 7 ، ص 133 .