قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1056

تاريخ الفي ( فارسى )

باز دهند ، و قتيبه حكم كرد كه اسيران را به اهل بلخ دهند . در اين محلّ دختر خالد بن برمك به عبد اللّه گفت : اى تازى ! من از تو حامله‌ام . چون عبد اللّه بيمارى صعب داشت با زن گفت : تو صبر كن تا من از بيمارى برخيزم كه تو را به نحوى كه باشد از ايشان مىگيرم و نمىگذارم كه باز به ايشان ملحق شوى . اتفاقا عبد اللّه بن مسلم در اين مرض وفات يافت و آن دختر را نيز با ساير اسيران بازگردانيدند . تا آنكه در زمان مهدى و منصور دوانيقى فرزندان عبد اللّه بن مسلم در وقتى كه مهدى به رى آمده و خالد بن برمك در ملازمت او مىبود بر وى [ 144 الف ] دعوى كردند كه اين دخترزادهء [ تو ] برادر ماست . چون ايشان از گواه عاجز آمدند گفتند : ما خالد را سوگند مىدهيم . برمك پدر خالد ، كه به واسطهء طبابت و حكمت مقرّب مهدى بود ، گفت : احتياج به سوگند خالد نيست . اگر شما اين جوان را برادر خود مىدانيد ، پس او كفو شما باشد . شما را ناچار از قبيلهء خود به او زن بايد داد . پسران عبد اللّه بن مسلم چون اين سخن را از برمك شنيدند دست از آن دعوى بازداشتند .