قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1047
تاريخ الفي ( فارسى )
عام « 1 » را از مردم بازداشته ؟ گفتند : به واسطهء آنكه مكتوبى فصيح و بليغ از جانب امير ، حجّاج ، به والى ما رسيده كه او از فهميدن و جواب نوشتن او عاجز است . ابن قريّه گفت : اگر مرا پيش امير بريد من مضمون مكتوب را خاطرنشان او مىكنم . پس ابن قريّه را پيش او بردند و مكتوب را پيش وى خواندند . ابن قريّه مضمون او را به وجه احسن خاطرنشان او كرد . بعد از آن گفت : يا اعرابى اكنون جواب اين را بايد نوشت . ابن قريّه گفت : من كاتب نيستم . تو كاتب حاضر كن تا من به او بگويم و او بنويسد . القصّه ؛ جواب مكتوب را به اين طريق نوشته ارسال داشت . چون حجّاج بر آن اطّلاع يافت گفت : اى ياران ، نه كلام عامل ماست . اين كلام كسى است كه در فصاحت و بلاغت عديل و نظير ندارد ، بلكه در فصحاى سابق نيز مثل او نگذشته . پس در ساعت به آن عامل نوشت كه « بايد به مجرّد رسيدن اين فرمان آن شخصى را كه جواب مكتوب ما نوشته بود ارسال دارى و به هيچ وجه در اين باب اهمال جايز ندارى . » چون ابن قريّه به نزد حجّاج آمد از وى پرسيد : نام تو چيست ؟ گفت : ايّوب . حجّاج گفت : گمان مىبرم كه تو امّى باشى و فصاحت و بلاغت ملكهء ذاتى تست . بعد از آن فرمود تا او را به منزلى خوب آوردند و درصدد تربيت او شده كار او به جايى رسيد كه او را نزد عبد الملك فرستاد . آنجا نيز مقبول طبع عبد الملك گشت و رعايت بسيار يافت . و در اين وقت كه عبد الرحمن بن محمّد اشعث در سيستان بر حجّاج خروج كرد حجّاج ابن قريّه را پيش پسر اشعث فرستاد تا او را به نصايح دلپذير از راه غرور و ضلالت بازگردانيده بر راه راست اطاعت و انقياد آورد . امّا ابن قريّه چون به سيستان رسيد ، در مجلس عبد الرحمن پيش از آنكه ابن قريّه تكلّم كند تيغ از نيام برآورده متوجّه ابن قريّه شد و گفت : يابن [ 143 الف ] القريّه ! به خدا سوگند كه اگر به منبر مىروى و خلع عبد الملك مروان مىكنى و حجّاج فاسق را دشنام و لعن مىكنى ، تو برادر مايى ، و الّا همين لحظه گردن تو را مىزنم . ابن قريّه هر چند گفت : اى امير من رسولام و رسول را كشتن نيامده . عبد الرحمن گفت : خود را به هلاكت مده و آنچه مىگويم بگو تا از دست من خلاص شوى ، و الّا فصاحت و بلاغت تو به كار نمىآيد . القصّه ؛ چون ابن قريّه ديد كه عبد الرحمن بسيار مجدّ است و اگر امتثال امر او نكند جزما او را مىكشد ، ناچار بر منبر رفت و خلع عبد الملك مروان كرده زبان به دشنام و لعن حجّاج گشاد . بعد از آن بالضروره روى آمدن عراق نداشت و با عبد الرحمن بماند . چون عبد الرحمن گرفتار شد حجّاج به اطراف و جوانب خراسان و عراق عجم نوشت كه : هر جا كه از متابعان
--> ( 1 ) . شيلان : سفرهء امرا و بزرگان ؛ - فرهنگ معين . - و .