قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1048
تاريخ الفي ( فارسى )
عبد الرحمن اشعث را يابيد البته او را به درگاه ما فرستيد كه در هر شهرى كه معلوم ما شود كه شخصى در باب متابعان ابن اشعث مساهله نموده پيش ما نفرستاده او را به قتل مىرسانيم و اموال او داخل بيت المال كنيم . پس مردم خراسان و عراق تفحّص و تتبّع متابعان ابن اشعث كرده هر جا كسى را مىيافتند پيش حجّاج مىفرستادند . از آن جمله در رى - و به روايتى در اصفهان « 1 » - ابن قريّه را گرفته نزد حجّاج فرستادند . چون ابن قريّه در مجلس درآمد ، حجّاج گفت : اى ابن قريّه هر چه از تو پرسم بايد كه جواب نيكو گويى . ابن قريّه گفت : بپرس اى امير از هرچه مىخواهى . پس حجاج از وى يك يك قبائل سؤال كرد و ابن قريّه به عبارات فصيحه بعضى را ستايش مىنمود و بعضى را نكوهش - و ايراد تفاصيل آن مناسب مقام نيست - و چون از قبايل عرب فارغ شد حجاج گفت : اكنون از تو احوال بلاد و اقاليم مىپرسم . ابن قريّه گفت : بپرس ايّها الامير آنچه مىخواهى - حجاج گفت : اقليم هند چه طور است ؟ گفت : بحرها درّ و جبلها ياقوت و شجرها عود و ورقها عطر . يعنى : درياى او درّ است ، كوه او ياقوت است ، درخت او عود است ، و برگ او عطر است . القصّه ؛ همچنين احوال يكىيكى به مراد مىپرسيد و او در جواب عبارات دلپذير مىگفت . چون از احوال بلاد فارغ شد به جلّاد اشارت كرد كه گردنش بزن . ابن قريّه خيال كرد كه مزاح مىكند . شروع در نديمى كرد . حجّاج گفت : محلّ مزاح نيست . و جلّاد را بار ديگر اشارت كرد . در ساعت گردنش را از بدنش جدا كرد . چون او را كشتند همان ساعت از كشتن او حجّاج پشيمان شد . و هم در اين سال امير فلسطين ، روح خداى ، كه پيش عبد الملك وزارت و مصاحبت داشت وفات يافت . * * * [ قلعه بادقيس ] و از جمله وقايع اين سال آن بود كه يزيد بن مهلّب ، والى خراسان ، ارادهء گرفتن قلعهء بادقيس « 2 » ، كه حاكم او را نيزك گفتندى ، كرد . پس اولا جاسوسان را فرستاد تا حالات آن قلعه كماهى « 3 » معلوم نموده به او رسانند . بعد از اندك زمان جاسوسان خبر آوردند كه نيزك از قلعه
--> ( 1 ) . ابن اثير و نويرى گويند كه پس از هزيمت و گريز ابن اشعث ، ايّوب به حوشب بن يزيد كه فرماندار حجاج بر كوفه بود پناهنده شد و به او پيوست . حجاج او را احضار كرد و او را بكشت ؛ - الكامل ، ج 7 ، ص 103 ؛ نهاية الأرب ، ج 6 ، ص 206 . ( 2 ) . بادقيس : مراد بادغيس است ؛ ناحيهاى ميان هرات و مرو رود . ( 3 ) . يعنى : چنانكه بود . - و .