قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
747
تاريخ الفي ( فارسى )
نيز بازگشت . چون به كناسه رسيد حازم شامى را با دو هزار مرد آنجا بديد . دليروار بگذشت و روى به بازار درودگران نهاد . و در آن محلّ صبح دميده بود و جهان روشن شده . حارث كناسه ، مسلم را ديد بر كنارى نشسته و نيزه در دست گرفته و دراعه پوشيده و تيغ قيمتى حمايل كرده و آثار شجاعت و سطوت از او ظاهر و امارت جرأت و شوكت از سوارى او لايح و باهر . حارث را در دل آمد كه اين سوار نيست مگر مسلم بن عقيل . فى الحال به در سراى پسر زياد آمد و نعمان حاجب را گفت : اى امير من مسلم را ديدم كه به بازار درودگران مىرفت . نعمان با پنجاه سوار به عقب او تاخت . ناگاه مسلم باز پس نگريست ؛ جمعى سواران را ديد كه از عقب او مىتازند . الحال از اسب فرود آمد و بانگ بر اسب زد تا به جانب شارع بازار رفت و مسلم خود روى به محلهاى نهاد به گمان آنكه از آنجا راه بيرون مىرود . اتّفاق آن كوچه خود پيش بسته بود . مسلم در آن كوچه درون رفت . مسجد ويرانى بود . در حال در مسجد درآمد و در گوشهاى نشست . امّا نعمان پى اسب برگرفته مىرفت تا به محلهء حلّاجان اسب را بازيافت و از سوار هيچ اثرى پيدا نبود . حاجب خيره فرومانده و اسب را گرفته بازگشت و پيش پسر زياد آمده صورت حال باز نمود . ابن زياد بفرمود تا دروازهها مضبوط كردند و در محلّهها منادى دادند كه هركه خبر مسلم يا پسران مسلم بياورد از مال دنيا او را توانگر گرداند . مردم در تكاپوى افتادند و قدم در راه جستجوى نهادند . مسلم در آن مسجد ويران بود گرسنه و تشنه ، تا شب درآمد . پس قدم از مسجد بيرون نهاد . نمىدانست كه به كجا رود و با خود مىگفت كه اى دريغ كه ميان دشمنان گرفتارم و از ميان ملازمان امام حسين بركنارم . القصّه ؛ مسلم سراسيمه در آن محلّه مىرفت . ناگاه به در سرايى رسيد پيرزنى نشسته تسبيحى در دست گرفته مىگرداند و كلمهء اذكار الهى بر زبان مىگذراند . نام آن زن طوعه « 1 » بود . مسلم گفت : يا امة اللّه توانى مرا كه شربت آب دهى ، تا حق تعالى تو را از تشنگى قيامت نگاه دارد ؟ كه من بغايت تشنه جگرم . طوعه گفت : چرا نتوانم داد . پس طوعه در آن خانه رفت و آبى خنك جهت مسلم بن عقيل آورد . مسلم آب خورده ساعتى به در خانهء آن پيرزن بنشست و در فكر فرو رفت كه چندين هزار كس در طلب اويند ، كجا رود و چه كند ؟ پيرهزن گفت : اى جوان شهريست پرآشوب . برخيز و به وثاقى كه پيش از اين در آنجا مىبودى برو كه نشستن تو در اينجا در اين وقت موجب تهمت مىشود . مسلم گفت : اى مادر من مردىام از
--> ( 1 ) . وى كنيز اشعث بن قيس بود كه او را آزاد كرد و اسيد حضرمى او را به زنى گرفت و پسرش بلال از همين اسيد به دنيا آمد .