قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1002
تاريخ الفي ( فارسى )
فرعون و هامان ، و طلعت على قصورهم و غربت على قبورهم . يعنى : آگاه باشيد و به حطام دنيوى مغرور مشويد و نظر در احوال گذشتگان كنيد كه همين آفتابى كه بر شما مىگذرد بر قصرهاى فرعون و هامان طلوع مىكرد و اكنون بر قبور ايشان غروب مىنمايد . القصّه ؛ در باب مواعظ و نصايح در آن خطبه داد سخن داد و اهل كوفه را تهديد بسيار كرد و در آخر خطبه گفت : ايّها الناس به سمع من چنين رسيده است كه طايفهاى از شما كه به مدد مهلّب قرار داده شده بودند مخالفت فرمان كرده در خانههاى خويش به فراغ بال نشستهاند . به خدا سوگند كه اگر يكى از آنها را بعد از سه روز در كوفه بيابم چنان سياست كنم كه عبرت ساير خلايق گردد . آنگاه فرمود تا منشور ايالت او را بخوانند . چون قارى اين كلمه گفت كه « امّا بعد ، سلام عليكم » و كوفيان مستمع بوده هيچ نمىگفتند ، حجّاج قارى را گفت : خاموش باش . بعد از آن به مردم گفت : اى بندگان عاصى ، امير المؤمنين عبد الملك شما را سلام مىكند و شما جواب نمىگوييد ؟ به خدا سوگند كه من شما را به جهت اين بىادبى آنچنان ادب كنم كه عبرت عالميان شود . بعد از آن گفت : قرائت منشور از سر بگير . اين بار قارى گفت : سلام عليكم . مردم كوفه از اطراف و جوانب آواز برآوردند : على امير المؤمنين السلام و رحمة الله و بركاته . چون منشور خوانده شد ، حجّاج از منبر به زير آمده به دار الاماره رفت و اعيان كوفه را طلب نموده گفت : بايد كه به تهيّهء اسباب سفر اشتغال نماييد تا به مهلّب ملحق شويد . بعد از سه روز اتّفاقا آواز تكبيرى از جانب بازار به گوش حجاج رسيد . فرمان داد تا مردم به مسجد جمع شوند . چون به مسجد جمع شدند حجاج بر بالاى منبر رفته گفت : اى اهل عراق و اهل شقاق و نفاق ، من امروز آواز تكبيرى شنيدم كه آن نه به جهت ذكر بود ، بلكه براى آن بود كه مردم بترسند . شما هنوز فتنه در سر داريد . شما همه لئيمزاده و بيوهزادهايد . تا پهلوى شما را نشكنند محل ايستادن خود را نخواهيد دانست . و اللّه من با شما كارى بكنم كه مستلزم نكال گذشتگان و مستلزم ادب باقى ماندگان باشد . در اين اثنا عمير بن ضابى حنظلى گفت : ايّها الامير ، من يكى از آن كسانام كه به مدد مهلّب روند . امّا من پيرم و فرزندان جوان دارم . اگر رخصت باشد به عوض من ايشان روند . حجّاج گفت [ 138 ب ] : يقين كه جوانان در جنگ بر پيران ترجيح دارند . امّا بگوى تو كيستى ؟ گفت : من عمير صابىام . حجاج گفت : تو آن كسى كه به جنگ عثمان رفته بودى ؟ گفت : آرى ، حجّاج گفت : باعث بر اين امر چه بود ؟ گفت : او پدر مرا كه به كبر سن از ابناء زمان ممتاز بود بىموجب شرعى محبوس كرده بود . حجّاج گفت : « 1 » اى دشمن خدا ! به جنگ عثمان مىروى و
--> ( 1 ) . حجّاج قبل از تهديد عمير به مرگ ، خطاب به وى گفت : مگر تو اين بيت را نگفتهاى كه : « خواستم اين كار را بكنم و -