قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

742

تاريخ الفي ( فارسى )

پس نزد هانى آمدند و به مبالغه و الحاح تمام او را سوار كرده روى به دارالاماره نهادند . هانى چون نزديك كوشك رسيد ، گفت : اى ياران ! خوفى از اين مرد در دل من پيدا شده . محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه در تسكين او كوشيده گفتند : اين وسوسهء شيطانى و هواجس نفسانى است . پس هانى به تقدير ربانى رضا داده مصحوب آن دو شخص به مجلس ابن زياد آمد . ابن زياد كلمه‌اى كنايت‌آميز گفت . « 1 » هانى گفت : ايّها الامير چه واقع شده ؟ گفت : واقعه از اين عظيم‌تر چه تواند بود كه مسلم بن عقيل را به وثاق خود راه داده و خلقى انبوه را به بيعت حسين درآورده‌اى ؟ تصوّر تو چنان است كه از كيد و غدر تو غافلم ؟ هانى انكار اين معنى كرده ، ابن زياد معقل را طلبيده به هانى گفت : اين شخص را مىشناسى ؟ هانى چون نظر كرد و معقل را ديد دانست كه وى جاسوس مكاره بوده است نه مخلص دوستدار . بنابراين اثر انفعال و خجالت در وى پيدا شده گفت : اى امير ، به خدا سوگند كه من مسلم را به خانه نطلبيده‌ام و در احداث فتنه سعى ننموده‌ام . او در شبى ناخوانده به خانهء من آمد و زينهار خواست . مرا حيا مانع شد كه او را نااميد سازم . اكنون سوگند مىخورم كه مراجعت نموده او را از منزل خود عذر خواهم . پسر زياد گفت . هيهات هيهات ! تو از پيش من نروى تا مسلم را حاضر نكنى . هانى گفت : هرگز اين نكنم . در آيين شريعت و طريق مروّت چگونه جايز باشد كه زينهار خواسته را به دست خصم دهم و قاعدهء وفادارى و عهد و پيمان را بر طرف كنم ؟ هرچند پسر زياد و نديمان او را در باب آوردن مسلم با هانى سخن گفتند به جايى نرسيد . در اين اثنا مسلم بن عمرو الباهلى گفت : اى امير رخصت من نماى تا چند كلمه با هانى سخن بگويم . ابن زياد گفت : به شرط آنكه او را از كوشك بيرون نبرى . پس مسلم هانى را به گوشه‌اى برد و در باب حاضر ساختن مسلم نصيحت بسيار كرد و گفت : واقعى زينهار خواسته را به خصم دادن عيب بود اگر طالب او حاكم زبردست نمىبود ، امّا در اين وقت تو معذورى و هيچ عيبى و عارى به تو راجع نمىشود . القصّه ، هرچند مسلم باهلى اين نوع سخنان به هانى گفت فايده نكرد ، آخر الامر مأيوس شد و هانى را پيش ابن زياد آورد . چون ابن زياد اصرار هانى را ديد خشم او زياده شده گفت : اى هانى ! اگر مسلم را حاضر نكنى گردن تو را مىزنم . هانى گفت : كه را زهرهء آن است كه با من اين معامله تواند كرد ؟ اگر تو اين خيال به خاطر گذرانى بسيار كس به خصمى تو برخيزند و قصر تو را احاطه كند . ابن زياد گفت : تو از قوم و عشيرت خود مرا مىترسانى ؟ آنگاه چوبى بر سر هانى زد كه پيشانى او

--> ( 1 ) . نويرى اين ضرب المثل عربى را از زبان ابن زياد بيان مىكند كه « أتتك بخائن رجلاه » و مضمون آن چنين است : « دشمن به پاى خود آمد به گور » . و نيز گويد بيت مشهور عمرو بن معدى كرب را ، كه على ( ع ) خطاب به ابن ملجم فرموده بوده ، بر زبان آورده است ؛ - نهاية الأرب ، ج 7 ، ص 145 .