قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
743
تاريخ الفي ( فارسى )
شكست . هانى دست به قائمهء شمشير سرهنگى برد . ابن زياد فرمود تا او را گرفته در كوشك محبوس كردند . چون صحبت هانى بن عروه به اينجا رسيد اسماء بن خارجه روى به پسر زياد كرد و گفت : اى غدّار ناكس ! ما اين مرد را به اشارت تو آورديم . چون پيش تو آمد او را خوار كردى و محبوس ساخته و عيد قتل مىدهى . تو را كردار ناصواب است كه از تو صادر مىگردد . پس پسر زياد از اين سخن در غضب شده بفرمود تا اسماء را چندان بزدند كه از حيات مأيوس شد . « 1 » در اين محل اسماء بن خارجه گفت : اى هانى ، خبر مرگ خود به تو مىدهم . بعد از آن ابن زياد بار ديگر هانى را طلبيده گفت : اى هانى ، جان خود را دوستتر مىدارى يا جان مسلم بن عقيل را ؟ هانى گفت : هزار جان من فداى مسلم باد . اى پسر زياد ! تو امير و صاحباختيارى . مسلم را طلب كن تا بيابى ، از من چرا طلبى ؟ گفت : من مسلم را جستم ؛ در خانهء تو يافتم . اكنون به خدا كه او را از پهلوى تو بيرون كشم يا خود را فداى وى كنى . پس بفرمود تا تازيانه و عقابين بيرون آوردند و جامه از تن وى بيرون كردند - هانى هشتاد و نه سال عمر داشت و به صحبت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، رسيده بود و مدتها با مرتضى ، عليه السّلام ، مصاحب بود - او را بر عقابين كشيدند و گفتند كه مسلم را بياور تا باز رهى . جواب داد : به خدا كه هر عقوبتى كه از آن صعبتر نباشد با من بكنى و مسلم در زير قدم من باشد [ گام ] برندارم و تو را به دو نشان ندهم . تو ندانستهاى كه ما روز اوّل كه قدم در راه اهل بيت نبوّت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، نهادهايم محبتهاى عالم با خود راست كردهايم و جانهاى خود را به رسم نثار برطبق اخلاص نهادهايم ؟ پس ابن زياد بفرمود تا او را پانصد تازيانه زدند . هانى بى خود شد . نديمان گفتند كه اين پير بزرگوار از اصحاب سيد مختار است ، بفرماى تا او را از عقابين فرود آورند . پسر زياد فرمود تا او را فرو گرفتند . فى الحال به رحمت خدا پيوست . و روايتى آنكه او را بر سر بازار گردن زدند و تنش بر دار كرده سرش پيش ابن زياد آوردند . در روضة الشهدا آورده كه چون اين خبر به مسلم رسيد عرق عصبيتش در حركت آمده فرمود تا هر دو پسر او را كه همراه او بودند به خانهء شريح قاضى بردند . و ملازمان را فرمود تا ندا كردند « 2 » كه : « اى دوستداران اهل بيت ! همه جمع شويد » . در ساعت بيست هزار كس مسلّح و مكمّل بر مسلم بن عقيل جمع آمدند . پس مسلم سوار شده با اين جماعت متوجه قصر امارت
--> ( 1 ) . اسماء پدرزن عبيد اللّه بن زياد بوده است ؛ - الاغانى ، ج 18 ، ص 128 . ( 2 ) . مسلم شعار « يا منصور امت » كه به معنى « اى يارى شده بميران و بكش » و از شعارهاى مسلمانان در جنگهاى رسول اللّه ( ص ) با كفّار بود ، سر داد ؛ - الكامل ، ج 5 ، ص 125 . اين اشعار مأخوذ از آيهء 35 سورهء اسراء است .