قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
985
تاريخ الفي ( فارسى )
همه آن مكتوبات را از مصعب پنهان داشتند ، مگر ابراهيم بن اشتر كه رقعهء خود را همچنان سر به مهر نزد مصعب آورد . چون مصعب آن كاغذ را گشاد و مطالعه نمود محّصل نامه آن بود كه « اگر ابراهيم با ما طريق مطاوعت مسلوك دارد حكومت عراق عرب و ممالك جزيره او را سهيم و شريك نخواهد بود . » پس مصعب روى به ابراهيم آورد و گفت : يا ابا السمان چهچيز مانع مىآيد تو را از متابعت ابن مروان ؟ ابراهيم گفت : به خدا سوگند كه اگر از مشرق تا به مغرب به من دهند بنى اميّه را بر پسر صفيه بنت عبد الملك اختيار نكنم . مصعب گفت : خداى تو را جزاى خير دهاد . بعد از آن ابراهيم معروض گردانيد : ايّها الامير ! هيچ شكّ نيست كه همچنانكه ابن مروان به من مكتوبى نوشته به جميع امرا نوشته خواهد بود و ايشان با تو نفاق ورزند . بايد كه به ضرب اعناق جمعى كه محلّ تهمتاند فرمان دهى . مصعب گفت : بر اين تقدير قبايل و عشاير آن جماعت با ما در مقام منازعه خواهند شد . ابراهيم گفت : پس همه را مقيّد و محبوس گردان . اگر ظفر يا بى به اطلاق هر يكى قوم و عشيرهء او را ممنون گردان تا هرگز كسى تو را به سخافت رأى و عدم تجربه طعن نكنند . مصعب گفت : ايشان فردا پيش امير المؤمنين از من شكايت كنند . ابراهيم گفت : به خدا سوگند كه اگر اين كار نكنى بعد از اين نه تو خواهى ماند و نه من و نه امير المؤمنين . القصّه ؛ چون مصعب سخن ابراهيم بن اشتر كه محض صواب و خيرخواهى او بود قبول نكرد همان شب اعيان و رؤساى كوفه گريخته به معسكر ابن مروان پيوستند و مصعب با جماعتى قليل ماند . در روز جنگ ابراهيم بن اشتر داد مردى و مردانگى داد و چند مرتبه محمّد مروان را كه برادر عبد الملك بود درهم شكست و بعد كشش و كوشش بسيار كشته شد . بعد از وى مصعب - چنانچه سابقا قلمى شد - به مردانگى تمام به قتل رسيد . منقول است كه بعد از كشته شدن ابراهيم ، مصعب مكررّ بر زبان مىراند كه : آه ابراهيم كجاست ؟ در روزى چنين مردى چنين مىبايد . در اين اثنا [ نگاه ] مصعب بر عروة بن مغيره افتاد . با او گفت : مرا خبر ده كه حسين بن على بعد از آنكه قوم او را گفتند كه به حكم پسر زياد راضى شود و او رضا نشد ، چگونه جنگ كرد تا كشته شد ؟ عروه به تفصيل حكايت شهادت امام حسين ، عليه السّلام ، گفت . از عروه منقول است كه : چون من از اين حكايت فارغ شدم از وضع مصعب دانستم كه دل بر مرگ نهاده . مقارن اين حال محمّد مروان نزديك مصعب آمد و فرياد برآورد كه : من پسر توام ، فرمان امير عبد الملك قبول كن تا از اين ورطه رهايى يا بى . مصعب گفت : امير المؤمنين در مكّه است و امير الفاسقين در اينجاست . محمّد گفت : اى مصعب متابعان و امراى تو در مقام خذلان تواند ، چارهء كار خويش كن . القصّه ، هرچه