قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

977

تاريخ الفي ( فارسى )

عمرو گفت : من صبر مىكنم و تو غدر مىكنى . عبد الملك در خشم شده گفت : تو عهد مىشكنى و نسبت غدر به من مىكنى ؟ ! اين را بگفت و چنان مشتى بر دهنش زد كه چند دندانش بشكست . در اين اثناء مؤذّن بانگ اذان گفت . عبد الملك براى تهيّه اسباب نماز برخاست و با برادر خود عبد العزيز گفت كه مهم او به اتمام رسان . عبد العزيز خواست كه او را بكشد ، عمرو تضرّع و زارى بسيار كرد و صلهء رحم را شفيع ساخت . عبد العزيز را دل بر وى بسوخت و آزارى به وى نرسانيد . امّا چون عبد الملك به مسجد رفت ملازمان عمرو امير خود را نيافتند . يحيى بن سعيد را كه برادر عمرو بود خبر كردند . يحيى با طايفهء خود « 1 » به يك بار در مسجد ريختند . عبد الملك گفت : سبب اين غوغا چيست ؟ يحيى گفت : برادرم كجاست ؟ عبد الملك گفت : در كوشك به مهمّى مشغول است . يحيى گفت : بفرماى تا بيرون آيد . عبد الملك برخاسته روى به قصر نهاد . يحيى چون خواست كه با وى درآيد حاجبان مانع آمدند . عبد الملك به خانه درآمده از عبد العزيز پرسيد : كار عمرو تمام ساختى ؟ گفت : نى . عبد الملك بر وى و بر مادرش نفرين كرده به سر او رفت و ضربتى بر شكمش زد . كارگر نيامد . ديگرى بر دوشش زد . تأثير نكرد . چون تفحّص كرد معلوم شد كه زره در بر دارد . گفت : تو خود ساختهء كار آمده‌اى . پس سر عمرو را از تن او جدا كرد . « 2 » در اين هنگام آواز خلايق كه غوغا و وحشت مىكردند به گوش عبد الملك رسيد . پرسيد : اين چه شور و غوغاست . گفتند : يحيى بن سعيد است كه با جمعى از متابعانش بر در قصر ايستاده عمرو را مىطلبد . عبد الملك ، عبد العزيز را گفت : سر عمرو را بر سر بام كوشك بر و در ميان اهل غوغا بينداز و ده هزار درهم بر سر ايشان بپاش . « 3 » عبد العزيز به موجب فرموده عمل نمود . مردمان چون زر و سر عمرو را ديدند اصلا التفات به سر نكرده متوجّه چيدن زر شدند و غوغا فرو نشست . يحيى سر خود گرفته به كنجى خزيد . در كامل التواريخ آورده كه بعد از آن يحيى را گرفته نزد عبد الملك آوردند و او حكم كشتن او كرد . پس عبد العزيز برخاست و شفاعت او كرد و گفت : يا امير المؤمنين ، آيا جميع بنى اميه را در يك روز خواهى كشت ؟ پس از سر كشتن او درگذشته به حبس او امر كرد . بعد از آن عنبسة بن سعيد را آوردند . عبد العزيز او را نيز خلاص كرد . همچنين عامر بن اسود كلبى

--> ( 1 ) . يحيى بن سعيد همراه حميد بن حريت و زهير بن ابرد و هزار نفر از بردگان عمرو آمده بود ؛ پيشين . ( 2 ) . عبد الملك بعد از قتل عمرو بيتى از ذو الاصبع را خواند كه ترجمه‌اش چنين است : « اى عمرو ! اگر از بدگويى و عيب‌گيرى من دست برندارى چنان مىكشمت كه مغز سرت بانگ بردارد : آبم دهيد . » ؛ - پيشين ، ص 85 . ( 3 ) . نويرى مىنويسد : سر عمرو بن سعيد را عبد الرحمن بن ام حكم ثقفى و كيسه‌هاى زر را عبد العزيز ميان مردمان انداختند .