قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

976

تاريخ الفي ( فارسى )

روز اعيان و اشراف شام در تسكين فتنه كوشيده قرار بر آن دادند كه امر حكومت و سلطنت ميان عمرو بن سعيد و عبد الملك مشترك باشد . عمرو [ 136 الف ] ساده دل ندانست كه دو پادشاه در يك اقليم نگنجد ؛ چه جاى گرفتن دو شمشير در يك نيام از قبيل محالات است . القصّه ؛ عمرو از كمال نادانى و بلاهت ابواب موافقت مفتوح داشته در مهم سلطنت با عبد الملك دم مخالصت و مودّت مىزد و عبد الملك از كمال دانايى و عقل به حسب ظاهر حرمت او مىداشت ، چنانچه هرگاه كه عمرو بن سعيد پيش عبد الملك آمدى او را بر تخت خود نشانيدى و انواع تلطّف و دلجويى به تقديم رسانيدى ، تا روزى عبد الملك عمرو را طلبيد . عمرو چون قصد رفتن كرد برادرش يحيى بن سعيد گفت : « 1 » امروز خاطر من هراسان است . عمرو گفت : خاطر فارغ دار كه اگر عبد الملك مرا خفته بيابد نتواند كه بيدار سازد . يحيى گفت : جوشن در زير جامه بپوش كه به احتياط نزديكتر است . عمرو زره در بركرده با صد كس از خواص نزد عبد الملك رفت . چون به قصر امارت رسيد تنها به اندرون رفت و ملازمانش را در دروازه نگاه داشتند . عبد الملك او را به دستور سابق تعظيم و تكريم به جاى آورده او را بر سرير خود نشانيد و در اثناء سخن گفتن حديث عصيان و محاصرهء دمشق در ميان آورد . عمرو گفت : چيز گذشته را ياد نبايد كرد كه ذكر فاحشه وحشت‌انگيز است . عبد الملك گفت : من رقم عفو بر جريده تو كشيده‌ام امّا در حين محاصره سوگند خورده‌ام كه اگر مرا قدرت شود يك ساعت غلى بر گردن تو نهم . اكنون چه شود اگر سوگند من درست شود ؟ عمرو گفت : اين كار را به وقت ديگر انداز . ملازمان عبد الملك گفتند : سبحان اللّه از اين چه قصور به شما عايد گردد كه امير خائن نشود . القصّه ؛ عمرو خواهى نخواهى رضا به آن داده گفت : چون غل بر گردن من نهند كه بردارد ؟ عبد الملك سوگند خورد كه من بردارم . امّا در دل قصد آن كرد كه دفع غل از گردن او بعد مرگ او خواهد بود . و چون غل بر گردن وى نهادند گفت : التماس دارم كه مرا بدين هيئت بيرون نفرستى تا در روى خلق شرمسار نگردم . « 2 » و غرضش از اين سخن آن بود كه شايد او را بيرون فرستند تا هواخواهان او در استخلاص او سعى نمايند . عبد الملك ما فى الضمير او را دريافته گفت : اى مكّار در اين وقت نيز مىخواهى كه به مكر و حيله از دست من خلاص شوى ؟ بعد از آنكه ساعتى بگذشت عمرو گفت : اكنون چه مىفرمايى ؟ عبد الملك گفت : يك لحظه صبر كن .

--> ( 1 ) . بنابه روايتى ديگر ، عبد اللّه بن يزيد بن معاويه ، شوهر امّ موسى دختر عمرو ، وى را از رفتن پيش عبد الملك بازداشت ؛ - تاريخنامهء طبرى ، ص 1560 ، توضيح استاد محمّد روشن . ( 2 ) . ابن اثير داستانى ديگر درباره قتل عمرو بن سعيد آورده است ؛ - الكامل ، ج 6 ، ص 186 به بعد ؛ نهاية الأرب ، ج 6 ، ص 84 .