قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
738
تاريخ الفي ( فارسى )
خدم و حشم و كوكبهء تمام از راه حجاز به شهر درآمدند . آن شب ماهتابى روشن بود . مردم را خيال آنكه اين امام حسين است ؛ چه در آن روزها آواز آمدن حسين به كوفه بود ، فوجفوج پيش مىآمدند و بر وى سلام مىكردند و مرحبا بك يابن رسول اللّه ، خوش آمدى و صفا آوردى ، و امثال اين كلمات از روى نشاط بر زبان مىراندند . ابن زياد از روى اعراض به غير از جواب سلام هيچ نمىگفت . آخر مسلم بن عمرو الباهلى گفت : واى بر شما اى اهل كوفه . اين حسين نيست . اين امير عبيد اللّه زياد است . مردم كوفه چون اين سخن شنيدند متفرّق شده هر كدام به جانبى رفتند . پس ابن زياد در قصر امارت فرود آمده از بسيارى اعراض آن شب هيچ چيز نگفت و كسى را نطلبيد . روز ديگر فرمود كه در بازار كوفه منادى كردند كه مردم به مسجد جامع حاضر شوند . مردم بسيار در مسجد جمع شدند . بعد از آن ابن زياد به منبر برآمد و بعد از حمد و ثناى باريتعالى و درود بر مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، گفت : اى اهل كوفه ! امير المؤمنين امارت شهر شما به من تفويض داشته و فرموده كه من در ميان شما باشم و شيوهء عدالت و انصاف مرعى دارم و داد مظلوم از ظالم بستانم و هركه از راه اطاعت و انقياد درآيد به او احسان رسانم و هركه عصيان ورزد سزاى او چنان كه عبرت ديگران شود در كنارش نهم . بدانيد كه من نسبت به كسى كه مطيع و منقاد يزيد است همچو پدر و مادر مشفق و مهربانم ، و نسبت به كسى كه مخالفت و تمرّد ورزد همچو زهر [ 100 الف ] قاتل . معلوم شما شده باشد كه من مثال يزيد را به امتثال قبول تلقّى نموده از بصره به كوفه آمدهام تا آنچه فرموده است به جاى آرم و در تنفيذ اوامر و نواهى او هيچ دقيقهاى فرو نخواهم گذاشت . القصّه ؛ چون از اين كلمات واهيه فارغ شد از منبر فرود آمده به قصر امارت رفت . روز ديگر باز ابن زياد با كوكبهء تمام به مسجد آمده مردم را احضار نمود و بر منبر رفت . بعد از سپاس و ستايش حقّ سبحانه و تعالى گفت : اى اهل كوفه ! بدانيد كه در امارت شدّتى بايد بىعنف و سطوتى بايد بىضعف ، تا به لوازم امور مملكت قيام توان نمود ؛ چه اگر حاكم و پادشاه مدار بر شدّت و خشونت نهد دلهاى خلق از او رميده شود و انتظام مملكت او مختل و پريشان گردد ، همچنين اگر ضعيف و سست باشد از او نترسند ، و اين نيز موجب اختلال امور ملك و دولت گردد . عادت من آن است كه بىگناه را به جاى گناهكار بگيرم و حاضر را به عوض غايب عقوبت كنم و دوست را به بدل دشمن سزا دهم . « 1 » چون سخن ابن زياد به اينجا رسيد مردى از آن مجلس كه او را اسد بن عبد اللّه مىگفتند
--> ( 1 ) . تهديد ابن زياد سخنان پدرش زياد را در خطبهء معروفش ، بترا ، به ياد مىآورد .