قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

926

تاريخ الفي ( فارسى )

كه جز او سزاوار عبوديّت كسى نيست كه ما دوست مىداريم كه حضرت منتقم على الاطلاق به سعى هركس كه باشد ما را بر دشمنان ظفر و نصرت دهد تا انتقام ظلمى كه بر قبيله و عشيرهء ما رفته از ايشان كشيده شود . از اين عبارت آن جماعت چنين فهميدند كه محمّد حنفيه به آنچه مختار مىگويد كمال رضا دارد . پس آن جناب را وداع كرده بيرون آمدند و با يكديگر گفتند : به خدا سوگند كه محمّد بن على اگر به خروج مختار راضى نبود ما را از موافقت او منع مىنمود . چون آن جماعت بعد از طى مسافت به كوفه رسيدند و با مختار ملاقات كردند از ايشان پرسيد : مهدى در باب شبهه‌اى كه شما را نسبت به من بود چه فرمود ؟ گفتند : ما را به متابعت تو امر فرمود . مختار گفت : اللّه اكبر ! من ابو اسحق‌ام كه به تيغ آبدار دمار از ظالمان برآورم . چون اين خبر در كوفه شايع شد هركس كه دم از محبّت اهل بيت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، مىزد با مختار موافقت نموده با او بيعت كرد ، مگر ابراهيم بن مالك اشعر كه در بيعت مختار داخل نبود . بنابراين جماعتى از اصحاب مختار به او گفتند : ابراهيم بن مالك مهتر و بهتر قوم خود است و به كثرت عدد منفرد و متميّز ، و به شجاعت و سخاوت مشهور ، و سخن او در ميان قبيلهء او مسموع و مقبول ، و او به مكارم اخلاق و طيب سياق مشهور و معروف . اگر با ما در اين امر موافقت نمايد هر آينه كار ما رونق پذيرد و مهمّ از پيش رود . مختار گفت : مىبايد كه طايفه‌اى از مردم سخندان چربزبان نزد وى رفته التماس كنند كه ما را در اين واقعه ممّد و معاون باشد . اگر قبول فرمايد فهو المراد ، و الّا من خود به منزل او رفته هر نوع كه باشد او را با خود متفق مىگردانم . پس به فرمودهء مختار جمعى از اهل علم و خرد مثل عثمان الهندى ، يزيد بن انس النخعى ، و عامر الشعبى به خانهء ابراهيم رفتند . ابراهيم مراسم تعظيم و تكريم به جاى آورده گفت : اى برادران هر حاجتى كه داريد بگوييد تا حسب المقدور در انجاح آن مساعى جميله مبذول داشته به انجام رسانم . پس يزيد بن انس نخعى كه به فصاحت و بلاغت و شجاعت مشهور بود گفت : يا ابا نعمان ما به جهت آن آمده‌ايم كه قضيّه‌اى كه شيعيان را روى نموده معروض تو گردانيم . اگر قبول فرمايى در دنيا و عقبى به حظّ اوفى رسى و اگر ردّ كنى ما بارى اداى نصيحت كرده باشيم . ابراهيم گفت : بيان فرماييد . يزيد گفت : به آن شرط كه اين راز سربسته پيش هيچ كس نگشايى . ابراهيم از اين سخن متبسّم شده گفت : افشاء اسرار كار مردم دون همّت است . سخن در مقصود گوى . يزيد گفت : به خدا سوگند كه تو سزاوار حكومت و امارتى و ما تو را به كتاب خداى تعالى و سنّت رسول مجتبى و طلب خون امام حسين و اهل بيت آن حضرت دعوت مىنماييم ، و حال آنكه