قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

912

تاريخ الفي ( فارسى )

محرّم سال مذكور شد سليمان از كوفه بيرون آمده نخيله را لشكرگاه ساخت . مردمى كه با او بيعت نموده بودند به تدريج مىآمدند و به وى مىپيوستند . چون اين خبر به سمع عبد اللّه بن يزيد رسيد - كه والى كوفه بود - گفت : صبر كنيد تا ببينم كه از وى چه صادر شود و چون سليمان بعد از چند روز عرض لشكر خود را ديد زياده از چهار هزار كس نبود ، حال آنكه شانزده هزار نفر از كوفه با او بيعت كرده بودند . از اين جهت سليمان دلتنگ شده گفت : سبحان اللّه ! اين مردم با من همان معامله پيش گرفتند كه با مسلم بن عقيل . اين جماعت را نه دين است و نه مروّت ، نه وقار و نه امانت . القصّه ؛ روز ديگر سليمان در اثناء خطبه‌اى گفت : اى مردمان ، اگر با من جهت تحصيل دنيا مىآييد بازگرديد كه در اين حرب مال نخواهد بود ؛ چه من با هركه حرب كنم غرض من انتقام اهل بيت رسول اللّه ، صلّى اللّه عليه و آله ، است نه جمع مال . اگر غرض شما نيز انتقام خون اهل بيت نبوّت است مردانه‌وار قدم در راه نهيد . چون از اين جنس كلمات بسيار گفت و هيچ كس از آن جماعت كه جمع شده بودند برنگشت سليمان نيز دل بر محاربه نهاده رسولان به اطراف و جانب فرستاد تا هر جا كه شيعهء اهل بيت بود بر وى جمع شده لشكر او به ده هزار مرد رسيد ، حال آنكه زياده از بيست هزار كس با او بيعت كرده بود . القصّه ؛ سليمان با اصحاب خود مشورت كرد كه اوّل به كجا برويم و با كه محاربه نماييم ؟ بعضى گفتند كه عمر سعد و مجموع قتلهء امام حسين ، عليه السّلام ، در كوفه‌اند ، الّا ابن زياد . بايد كه ابتدا از ايشان كنيم . و طايفه‌اى چنين مناسب ديدند كه اوّل به شام روند و به قلع و قمع مادهء فتنه و فساد ، ابن زياد ، بپردازند . سليمان رأى ثانى را مستحسن شمرده بر توجّه جانب شام يك جهت گشت . چون اين خبر به سمع عبد اللّه بن يزيد رسيد به ايشان پيغام فرستاد كه شنيدم كه شما را داعيهء رفتن به شام است . حق سبحانه و تعالى نصرت و ظفر ارزانى دارد ، امّا چون در شام دويست هزار مرد دلاورند كه بر حرب شما اقدام خواهند نمود و سپاه شما اندك ، از خرد دور مىنمايد كه جماعتى معدود با خلقى نامحدود در مقام مقاتله و مقابله درآيند . مصلحت آن است كه چند روز اين عزيمت را تأخير نموده به كوفه مراجعت نمايد تا از جانب ابن زبير مدد طلبيده به اتّفاق روى به حرب دشمنان نهيم و داد خويش از ايشان بستانيم ، و اگر به شهر نمىآييد در آنجا [ كه هستيد ] اقامت نماييد تا به عبد اللّه زبير نامه‌اى نويسم و از وى التماس كنم كه لشكرى گران به مدد ما فرستد . چون قاصد عبد اللّه بن يزيد نزد سليمان آمد و اداى رسالت نمود ، سليمان با اصحاب و خواص خود گفت : در اين باب چه مصلحت مىبينيد ؟ ايشان گفتند : رأى رأى تست . سليمان