قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

899

تاريخ الفي ( فارسى )

دليل ابن زياد گويد من ترسيدم كه اين كس از آن جماعت باشد كه به طلب ابن زياد مىآيند . بنابراين از راه كناره گرفتيم تا آن كس درگذشت . ابن زياد بعد از شنيدن اين سخن مدتى مديد بالاى شتر سر خود را در پيش انداخته بود چنانچه من گمان كردم كه در خواب است . بعد از زمانى آواز دادم كه اگر به خواب رفته‌اى بيدار شو . جواب داد : در خواب نيستم ، امّا با خود انديشه دارم . گفتم : من دانستم كه فكر تو چه بود . گفت : آنچه به خاطر تو رسيده بگوى . گفتم : در انديشهء كشتن حسين بودى و تأسف مىخوردى كه چرا بر قتل فرزند پيغمبر اقدام نمودم . ديگر انديشهء آن داشتى كه در قصر ابيض چرا چندين مال خرج كردم و بصريان نگذاشتند كه از آن تمتعّى برم . و ديگر در آن فكر مىكردى كه چرا چندين هزار كس را كشتم . ابن زياد جواب داد : مرا از قتل حسين بن على هيچ فكرى نيست ، زيرا كه او مخالفت امام كرد و امام مرا به كشتن او امر فرمود . اگر اين خطا بود يزيد را از عهدهء آن بيرون بايد آمد نه مرا . « 1 » از بناى قصر ابيض نيز انديشه ندارم ، زيرا كه آن قصر را از مال يزيد بنا كردم . و از قتل خوارج يعنى جماعتى كه بر پادشاه زمان بيرون آيند چه فكر داشته باشم ؟ چه پيش از من كسى كه از من بهتر بود ، يعنى علىّ بن ابى طالب ، چندى از آن طبقه بكشت . ليكن انديشهء من به واسطهء آن است كه چرا برادران و اقرباى خود را از بصره بيرون نياوردم و بعد از خبر موت يزيد آنچه در بيت المال بود به مردم بخشيدم و هيچ فايده‌اى بر آن مترتّب نگشت . گفتم : گذشته را نتوان يافت ، حالا چه خيال دارى ؟ گفت : اگر اهل شام با كسى بيعت كرده‌اند با ايشان موافقت خواهم نمود و اگر بيعت نكرده‌اند هر تصرّفى كه در مزاج ايشان خواهم ، توانم نمود ؛ چه آن جماعت پيش من چون رمهء گوسفند هر جانبى كه ايشان را برانم مىروند . چون ابن زياد به شام رسيد اعيان دو گروه شده بودند . گروهى مىگفتند كه به خالد بن يزيد بيعت بايد كرد تا حكومت از دودمان بنى اميّه بيرون نرود . و طايفه‌اى مىگفتند كه عبد الله زبير قريشى است و حالا بر اكثر ولايات استيلا يافته ، با وى بيعت بايد كرد . امّا امير فلسطين حسّان بن مالك بود . چون اين اختلاف ميان مردم ديد از جانب خود نايبى در فلسطين گذاشته خود به اردن رفت و خالد بن يزيد را از دمشق طلب نمود . خالد به اردن پيش حسان رفت و حسّان گفت : من چنان مىكنم كه جميع اعيان شام به حكومت و سلطنت تو اتّفاق نمايند . مقارن اين حال حصين بن نمير به دمشق رسيد . ديد كه اكثر اهل شام ميل به ابن زبير دارند . حصين ايشان را از بيعت ابن زبير منع نمود و گفت : من وقتى كه از مكّه بيرون مىآمدم ابن زبير

--> ( 1 ) . يزيد نيز پيش از مرگ خود ابن زياد را براى قتل حسين بن على ( ع ) لعنت و سرزنش مىكرد ، آن‌چنان كه عبيد اللّه بر جان خود از طرف يزيد بيمناك بود .