قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

900

تاريخ الفي ( فارسى )

را گفتم تو را متوجّه شام بايد شد تا اهل شام با تو بيعت كنند « 1 » سخن من را قبول نكرد و گفت : تا من به عوض هر يكى از اهل مدينه ده نفر شامى نكشم از پاى نمىنشينم . القصّه ، حسين بن نمير شاميان را از بيعت ابن زبير متنفّر ساخته متوجه اردن شد و با حسان بن مالك در باب بيعت خالد بن يزيد اتفاق نمود . و چون مروان در شام اختلاف مردم را مشاهده نمود گفت : خالد كودك است و از عهدهء اين كار بيرون نمىتواند آمد و پسر زبير مردى پير است و پسر حوارى پيغمبر است ، صلّى اللّه عليه و آله ، و در قريش امروز به استحقاق او كسى نيست . بايد كه خلافت عامهء مسلمانان به او قرار گيرد . و ابن زياد نه ميل خالد داشت و از ابن زبير مىترسيد . سبب كراهيت ابن زياد ، خالد بن يزيد را صاحب روضة الصفا چنين آورده كه : يزيد را در آخر نقارى به ابن زياد پيدا شده بود به واسطهء آنكه يزيد مىخواست كه ابن زياد به مكّه رود و با ابن زبير محاربه نمايد و ابن زياد به بهانهء مرض قبول آن مهم نكرد - چنانچه سابقا قلمى شد - بنابراين يزيد دايما در مجالس و محافل اظهار مىنمود كه ابن مرجانه بىفرمان من حسين بن على را به قتل رسانيد و مرا در عالم بدنام كرد . و به واسطهء اين سخن ابن زياد بسيار آزرده‌خاطر مىبود ، و يزيد نيز مىخواست كه او را از حكومت عراق عزل نمايد امّا فرصت نيافت . القصّه ؛ [ ابن زياد ] در اين باب تدبيرها مىانديشيد تا آنكه رأيش بدان قرار گرفت كه مروان حكم لايق خلافت است ، بنابراين به نزد مروان رفت و گفت : مسموع مىشود كه تو مىخواهى با پسر زبير بيعت كنى . زبير آن كس است كه اهل كوفه را بر قتل عثمان بن عفّان برانگيخت تا تو را در روز قتل او زخم زدند كه اثر آن الان بر گردن تو ظاهر است . از وى چه خير و نيكى توقّع دارى ؟ مروان گفت : چه كنم كه خالد بن يزيد خردسال است ! اگر زمام حلّ و عقد تمام در قبضهء اختيار او آيد به لهو و لعب مشغول گشته كار عالم را خراب كند . ابن زياد گفت : راست مىگويى و مرا گمان آن است كه چون خالد بزرگ شود همچو پدر خود دروغگويى پيشه كند . نمىدانم مىدانى يا نه كه بيش از پنجاه مكتوب يزيد نزد من است كه در همهء آنها مبالغت بسيار نموده كه « اگر حسين بن على از بيعت من ابا و امتناع نمايد در قتل او تأخير جايز مدار . » چون به قول او عمل نمودم به طريق نفاق در مجالس و محافل اظهار اين معنى مىكرد كه : من به كشتن حسين راضى نبودم ، پسر زياد بىرخصت من بر چنين امرى اقدام نمود و مرا در عالم بدنام ساخت .

--> ( 1 ) . ظاهرا حصين مىخواست با اين حيله ابن زبير را به دمشق كشاند ؛ كه اگر حكومت او پايدار ماند چه بهتر ، و گرنه در دمشق با كمك ديگران كار او را يكسره كند .