قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
896
تاريخ الفي ( فارسى )
آن كدام است ؟ گفت : ابن زياد به تو پناه آورده . بايد كه او را جايى دهى و شوهر خود را بر اين دارى كه حميّت او نمايد . و آن مبلغ را پيش ام بسطام حاضر ساخت . پس ام بسطام فرمود تا ابن زياد را به جايى نيكو فرود آوردند و جامهء خاصهء مسعود را جهت او فرستاده و طعامى جهت او را روان ساخت . چون از طعام خوردن فارغ شدند شوهر خود را خبر كرد . مسعود بنياد ناخوشى نمود و گفت : به واسطهء ابن زياد با تمامى اهل شهر خود مخالفت ورزم ؟ اين هرگز نخواهد شد . پس امّ بسطام پيش ابن زياد فرستاد كه تو با حارث بن قيس بيرون آى و مسعود را بگوى كه اينك من جامهء تو را پوشيدهام و طعام تو را خورده ، ديگر تو هرچه خواهى بكن . چون ابن زياد با حارث بيرون آمد و اين مضمون را به مسعود گفت و ملاطفت بسيار نمود مسعود بالضروره راضى شده در مقام حمايت ابن زياد درآمد . و ابن زياد در منزل مسعود مىبود تا مسعود كشته شد ، و بعد از آن به شام رفت ، چنانچه عنقريب مذكور خواهد شد . امّا اهل بصره چون ابن زياد از ميان ايشان بيرون رفت در باب تعيين امير جهت خود اختلاف نمودند و بعد از مناقشهء بسيار قرار بر آن دادند كه : هركه را قيس بن هيثم سلمىّ و نعمان بن سفيان راسبى جهت امارت ما اختيار كنند ما طاعت و انقياد مىنماييم . و چون قيس بن هيثم مىخواست كه شخصى از بنى اميّه را امارت بصره دهد و نعمان بن سفيان ميل به بنى هاشم داشت ، بنابراين نعمان از روى مكر و خدعه گفت : من هيچ كس را از براى اين امر سزاوارتر از عبد اللّه بن اسود زهرى - كه از بنى اميّه بود - نمىدانم . و چون قيس نيز او را مىخواست ، فى الحال گفت : من اختيار خود را به نعمان گذاشتم ، هركه را امير سازد من رضا مىدهم . و گمان قيس آن بود كه او البته عبد اللّه بن اسود را نصب خواهد كرد . القصّه ؛ چون قيس بن هيثم قرار به اين داد كه هركه را نعمان تعيين نمايد ما قبول داريم ، نعمان بر اين شخص شهود مىگرفت و از قيس و ساير مردم عهود و مواثيق گرفت كه : از سخن خود نگردند و هركه را من امير سازم ايشان اطاعت و انقياد نمايند . بعد از آن دست عبد اللّه بن اسود را گرفت و از وى اخذ شرايط مىنمود به نوعى كه همه مردم را گمان آن شد كه او را به امارت تعيين خواهد نمود و قيس نيز او را مىخواست . القصّه ، بعد از اخذ شروط از عبد اللّه بن اسود يكباره دست او را گذاشت و دست عبد اللّه بن حارث بن عبد المطّلب [ را ] - كه ملقّب بود به ببّة « 1 » - گرفت و از وى شروط و مواثيق گرفته فى الحال با او بيعت كرد . و بعد از بيعت ، ستايش خداى سبحانه و تعالى نموده درود بر پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، فرستاد و قرابت
--> ( 1 ) . ببّه : حرف صوت است و نشان دهندهء آواى كودك ؛ لسان العرب ذيل مادهء ببب .