قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

897

تاريخ الفي ( فارسى )

عبد اللّه ببّه را با پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، بيان نمود . بعد از آن روى به مردم آورده گفت : اى مردمان بدانيد كه اين مرد از بنى اعمام نبىّ شماست و خواهرزادهء معاويه است . پس اگر خلافت به خاندان بنى اميّه قرار گرفت اين مرد خواهرزادهء ايشان است . پس جميع مردم با او بيعت كردند و او را به دار الاماره فرود آوردند . « 1 » اما حال ابن زياد بر اين منوال بود كه چون او به خانهء مسعود قرار گرفت زر بسيار خرج كرد تا قبيلهء ازد و ربيعه را با خود متفق ساخت . پس اين هر دو قبيله با يكديگر سوگند خوردند كه عبيد اللّه زياد را باز به دار الامارهء بصره برند و عبد اللّه حارث را بيرون كنند يا بكشند . چون رأى اين دو قبيله بر آن قرار گرفت مسعود بن عمرو پيش ابن زياد آمد كه : همراه ما سوار شو تا تو را به دار الاماره درآريم و از تمامى مردم آنجا براى تو بيعت بستانيم و هر كه مخالفت نمايد او را به جزاى خود برسانيم . ابن زياد گفت : شما اوّل برويد و از مردم بيعت مرا بگيريد و عبد اللّه حارث را بيرون كنيد بعد از آن من خواهم آمد . القصّه ؛ مسعود بن عمرو كه بزرگ قبيلهء ازد بود و مالك بن مسمع كه پيشواى قبيلهء ربيعه بود هر دو با قبيلهء خود متوجه بصره شدند و ابن زياد جماعتى از غلامان خود را همراه نمود كه ساعت بساعت خبر به او مىرسانيده باشند . چون ايشان به بصره درآمدند مسعود با جماعتى كثير از ازد متوجّه مسجد جامع بصره شد « 2 » و مالك بن مسمع بيرون مسجد بايستاد . و عبد اللّه بن حارث در دار الاماره بود و از ترس بيرون نمىتوانست آمد . پس بنو تميم به نزد احنف آمده گفتند : اى ابا بحر ، ربيعه و ازد با يكديگر سوگند خورده متّفق شدند و همين ساعت عبد اللّه بن حارث را از دار الاماره بيرون خواهند آورد و ابن زياد را بر ما مسلّط خواهند ساخت . احنف پرسيد : ايشان الحال در كجااند . گفتند : به مسجد جامع درآمدند . احنف گفت : ايشان به مسجد احق‌ّاند از شما . ساعتى ديگر به او رسانيدند كه ايشان متوجّه دار الاماره شدند . احنف باز متوجّه دفع ايشان نمىشد تا آنكه به او گفتند : ايشان آن مرد لنگى كه در دروازهء مسجد جامع مىبود به قتل رسانيدند و مالك بن مسمع آتش در محلّهء بنى عدويه انداخته تمامى را بسوخت . پس احنف برآشفت و گفت : عباد بن حصيص حاضر است ؟ گفتند : نيست . گفت : عبس بن طلق حريمى از بنى سعد حاضر است ؟ گفتند : آرى . پس عيسى را طلبيد و شالى كه بر سر داشت بر نيزه بست و به او داد و گفت : برو و اين جماعت را دفع كن . چون عيسى متوجّه مسجد شد تمامى بنى تميم و ساير اهل بصره با او همراهى نموده ، در ساعت مسعود را در

--> ( 1 ) . اين امر در آخر جمادى الآخر سال شصت و چهار هجرى اتّفاق افتاد . ( 2 ) . در مسير خود براى رسيدن به مسجد ، كوچه مربد را به تصرّف خود درآورد ؛ - تاريخ طبرى ، ج 7 ، ص 3143 .