قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

882

تاريخ الفي ( فارسى )

مدينه را به اطاعت من دعوت كن . اگر قبول نمودند فهو المراد ، و الّا در قتل و غارت آن بلده تقصير منماى . و چون در آن وقت مسلم بن عقّبه مرضى داشت ، يزيد گفت : اگر تو به واسطهء ضعفى كه دارى به حرب قيام نتوانى نمود حصين بن نمير را به نيابت خود تعيين نماى . و وصيّت ديگر آنكه از بنى هاشم در تعظيم و تكريم علىّ بن الحسين زين العابدين دقيقه‌اى نامرعى نگذار كه به من يقين شده كه در اوايل اختلاف اهل مدينه پيش او رفته عرض خلافت كردند او ابا نموده از مدينه بيرون رفته در ضيعتى از ضياع خود ساكن گشته كنج عافيت و سلامت بر مسند حكومت گزيده است . القصّه ؛ چون آواز لشكر شام به اهل مدينه رسيد معارف آن شهر جمع شده با عبد اللّه بن حنظله گفتند : بنو اميه را كه در سراى مروان حكم مضبوط ساخته‌ايم بايد كشت ؛ چرا كه ما از ايشان ايمن نيستيم ، چه احتمال دارد كه چون سپاه مخالف نزديك شوند اين گروه به آن جماعت پيوندند و در روى ما شمشير كشند و ايشان را تعليم كنند كه از كدام ممر به شهر در مىبايد آمد و چه كيفيت با ما حرب تواند كرد . ابن حنظله اين رأى صواب را ناصواب دانسته گفت : مصلحت در آن است كه اين قوم را به ايمان مغلظه سوگند دهيم كه با ما جنگ نكنند و مخالفان را نه به شمشير و نه به تدبير معاونت ننمايند . بعد از آن همه را از شهر بيرون كنيم ؛ چه اكثر رؤسا و اكابر بنى اميه در اين شهرند و اگر همه را بكشيم يزيد با تمام شاميان و پسر زياد با تمام عراقيان متوجّه ما گردند و چون بنى اميّه را طلب كنند مهم به دور و دراز خواهد كشيد . پس مشاهير مدينه به رأى ابن حنظله قرار دارند . آنگاه عبد اللّه بن حنظله بنى اميّه را طلبيده سوگند داده همه را از شهر بيرون كردند . و به روايت روضة الصفا مروان و پسرش عبد الملك را بگذاشت . و در بعضى تواريخ چنين به نظر آمده كه مروان پيش از اين واقعه به شام رفته بود . اما از كامل التواريخ چنين معلوم مىشود كه مروان و پسرش عبد الملك را نيز با بنى اميّه اخراج كردند . على اىّ حال ، چون بنى اميّه از مدينه بيرون آمده متوجّه شام شدند چند مرحله قطع نمودند كه در اثناء راه در وادى القرى به مسلم بن عقبه رسيدند . مسلم كس فرستاد و عمرو بن عثمان بن عفّان را طلبيد . چون عمرو حاضر شد از وى پرسيد : چه خبر دارى از مدينه ؟ ما را مشورت بنماى كه به چه وجه با ايشان جنگ كنيم ؟ عمرو گفت : من در باب اهل مدينه چيزى نمىتوانم گفت ؛ چرا كه مرا سوگند دادند و عهود و مواثيق گرفتند كه خلاف آن نمودن شرط مروّت و اسلام نيست . مسلم از اين سخن در غضب شده گفت : و اللّه اگر پسر عثمان بن عفّان نمىبودى همين لحظه تو را گردن مىزدم . و درشتى بسيار كرد . القصّه ؛ عمرو بن عثمان از مجلس بيرون آمده ياران خود را از حقيقت حال خبر داد .