قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

855

تاريخ الفي ( فارسى )

دوست دارد ؟ گفتند : به بوى خوش بسيار مايل است . پس دو نافه مشك و قدرى عنبر برداشته به خدمت وى رفتم . وى در خانهء امّ سلمه بود . درآمدم و جمال آن حضرت را مشاهده نمودم . از نور رخسارش چشم مرا روشنايى بيفزود و دل من وابستهء محبّت او شده ، بر وى سلام كردم و آن عطرها را پيش وى نهادم . فرمود : اين چيست ؟ گفتم : اين محقّر هديه‌ايست كه به خدمت شما آورده‌ام . فرمود : اگر اسلام قبول كنى هديهء تو را قبول كنم . من نيك در وى نگريستم كه به يقين آن كسى است كه حضرت عيسى روح اللّه ما را از وى خبر داده . فى الحال بر دست او ايمان آوردم و بازگشتم و دين خود را پنهان مىداشتم . الحال چندين سال است كه من با پنج پسر و چهار دختر مسلمان در ميان روميان مىباشيم و وزير ملك رومم و هيچ يك از حال من آگاه نيست . و در آن روز كه در خانهء امّ سلمه در ملازمت پيغمبر بودم اين عزيز كه سرش امروز به خوارى تمام در پيش تو مىبينم كودك بود ، از در حجره درآمد و حضرت رسول بغل باز كرد و او را در كنار گرفته و بوسه بر لب و دندان مبارك او مىداد و مىفرمود كه از رحمت حقّ سبحانه و تعالى دور باد آن كس كه تو را به ناحق بكشد . روز ديگر در مسجد پيغمبر بودم . اين جوان با برادرش كه از او بزرگتر بود بيامدند و گفتند : يا جدّاه ما هر دو با يكديگر كشتى گرفتيم ، هيچ يك ديگر را نتوانستيم افكند . مىخواهيم بدانيم كه قوّت كدام يك از ما زياده است . آن حضرت فرمود : كشتى گرفتن مناسبتى به حال شما ندارد . برويد و هركدام خطّى بنويسيد . خطّ هركدام بهتر باشد قوّت او زياده‌تر بود . ايشان برفتند و هر يكى خطّى نوشته بياوردند و به دست پيغمبر دادند . تأمّلى فرمود . بعد از آن گفت : اى جانان جدّ ، نزد پدر خود رويد كه او خطّ نيكوتر مىشناسد تا بگويد كه خطّ كدامين از شما بهتر است . برفتند و حضرت رسالت پناه برخاست و من هم بيرون آمدم . ميان من و سلمان فارسى دوستى بود . او را پرسيدم كه چرا حضرت رسالت پناه در ميان نبيرگان خود حكم نكرد و نگفت كه خطّ كدام بهتر است ؟ سلمان گفت : به واسطهء آنكه آن حضرت هر دو را دوست مىدارد ، تأمّل فرمود كه اگر بگويد خطّ حسين بهتر است غبار اندوه بر دل حسن نشيند ، لاجرم اين مهم را حواله به پدر ايشان كرد . من گفتم : اى سلمان به حقّ يارى و برادرى و دين اسلام كه تحقيق كنى كه پدر ميان ايشان چگونه حكم كند . سلمان قبول كرد و از هم درگذشتيم . روز ديگر كه ميان ما ملاقات اتفاق افتاد گفتم : اى سلمان مهمّى كه با تو گفتم به كجا رسيد ؟ گفت : اى برادر ، ايشان نزد پدر رفته همان نوع كه بر ضمير منير پيغمبر گذشته بود بر خاطر عاطر او گذشته حواله به مادر ايشان فرمود و گفت نزد بتول عذرا رويد تا او چه حكم كند . همين‌كه پيش فاطمهء زهرا رفتند و به عرض رسانيدند كه جدّ فرموده كه برويد و خطّ