قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

856

تاريخ الفي ( فارسى )

بنويسيد ، هركه بهتر بود قوّت او بيشتر است . ما خطّ نوشته به خدمت جدّ خود برديم . ما را حواله به پدر كرد . همين‌كه نزد پدر رفتيم ما را به ملازمت تو فرستاد . اكنون بيا و خطّهاى [ 119 ب ] ما را ببين و براستى حكم كن . فاطمه با خود انديشيد كه جدّ بزرگوار و پدر نامدارشان نخواسته‌اند كه دل هيچ كدام ملول شود ، من چگونه كنم ؟ پس فرمود : اى نور ديدگان مادر ! شما مىدانيد كه من خطّ نمىدانم ، امّا در عقد خويش هفت مرواريد دارم ، بر سر شما نثار كنم . هركدام كه بيشتر بر چينيد خط وى بهتر و قوّت وى كاملتر باشد . پس آن گوهرها را بر ايشان فشاند . حسن سه گوهر برچيده و حسين سه گوهر به دست آورد . فى الحال از حضرت عزّت جبرئيل امين را فرمان در رسيد كه زودتر بر زمين رو و آن يك گوهر را به دو نيم كن تا هر يكى از دو ريحانهء حبيب من يك نيمه برچينند و دل هيچ كدام اندوهگين نگردد . جبرئيل به فرمان ملك جليل يك گوهر را به دو نيم كرده تا هر يكى سه و نيم گوهر برچيدند . اى يزيد از اين سخنان چنين فهم كن كه مصطفى و مرتضى و زهرا غبار غم بر دل ايشان روا نمىداشتند و حضرت حقّ سبحانه و تعالى نمىخواست كه هيچ كدام از ايشان ملول شدند . و من در روم شنيدم كه پدر تو يك برادر را زهر داده و شربت الماس چشانيده تا هفتاد و دو پاره جگر از وى بيرون آمده ، و امروز خود مىبينم كه سر اين برادر ديگر را با هفتاد و دو تن از اولاد و اقربا و شيعيان او در نظر تو نهاده‌اند . واى بر حال تو و متعلّقان تو . چون سخن بدينجا رسيد غريو از حاضران مجلس درآمده يزيد گفت : اى عبد الشمس ملك را مىشورانى و رعيّت را به آشوب مىآرى . اگر رسول قيصر روم نبودى همين لحظه تو را به سياست تمام مىكشتم . عبد الشمس گفت : اى بىشرم ناانصاف حرمت رسول قيصر مىدارى و عزّت ملك اكبر فرو مىگذارى ؟ يزيد بانگ بر ملازمان زد كه اين مرد را از مجلس من بيرون بريد . مردان وى را از مجلس بيرون بردند . القصّه ؛ يزيد امر كرد : عورات اهل بيت را حاضر كنيد تا از ايشان سخن پرسم . پس ام كلثوم و زينب و امام زين العابدين پيش آمدند . امّا چون زينب را چشم بر برادر افتاد بىاختيار فرياد « يا جدّاه ، يا محمّداه » برداشت . پس روى به يزيد كرد و گفت : اى پسر معاويه ! چه مىكنى ؟ زنان خود را در پس پرده نشانده‌اى و دختران محمّد رسول اللّه را در پيش خلق بداشته‌اى ؟ ! ندانم كه در وقت بازخواست از عهدهء اين عمل چگونه بيرون آيى . يزيد بر خود بلرزيد و پرسيد : اين چه كس است ؟ گفتند : خواهر حسين است و دختر فاطمهء زهرا . در اين وقت ام كلثوم بر پاى خاست و گفت : اجازت ده تا سر برادر را بردارم و ديدار بازپسين وى ببينم . دستورى يافت . پس ام كلثوم سر امام حسين را برداشت و زار و زار مىگريست . بعد از آن فرياد برآورده گفت : اى يزيد اميد مىدارم كه در دنيا راحتى نبينى ، چنانچه ما را در رنج افكندى .