قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
849
تاريخ الفي ( فارسى )
و به كوه بالا رفته بر در حصار آمد در را بسته بودند و پاسى از شب گذشته بود در را فرو كوفت . اتّفاقا عزيز بن هارون كه پيشواى آن قلعه بود واقعهاى ديده بود در پس حصار آمده انتظار مىبرد ؛ همينكه شيرين دروازه را كوفت عزيز گفت : اى كوبندهء در شيرين تويى ؟ گفت : آرى . در حال در گشاده بر وى سلام كرد و او را به خانهء خود برده تعظيم و تكريم تمام نمود . شيرين از عزيز پرسيد : چگونه مرا دانستى ؟ گفت : اوّل شب به خواب شدم موسى و هارون ، على نبيّنا و عليهما السّلام ، را در خواب ديدم . سرها و پاها برهنه آه زنان و آب از ديده ريزان و اثر تعزيت بر ايشان پيدا و علامت مصيبت از حال ايشان هويدا . گفتم : اى سيّدان بنى اسرائيل و برگزيدگان ملك جليل ، شما را چه رسيده است و سر و پاى شما برهنه چون مصيبتزدگان از چيست ؟ گفتند : اى عزيز ندانستهاى كه سبط پيغمبر آخر الزمان محمّد مصطفى را كشتند و اكنون سر او را با اهل بيتش به شام مىبرند و امشب در دامن اين كوه فرود آمدند ؟ گفتم : شما محمّد را مىشناسيد و به دو اعتقاد داريد ؟ موسى ، عليه السّلام ، گفت : اى عزيز ! چگونه نشناسيم ؟ كه او پيغمبر بحقّ است و حقّ سبحانه و تعالى از ما پيمان گرفته و ما به وى ايمان آورديم . هركه به او نگرود و او را راستگوى نداند جاى او دوزخ باشد و ما همه پيغمبران از آن كس بيزار باشيم . من گفتم : مرا نشانهاى بنما كه يقين من بيفزايد و در اين كار در فتوح بر من بگشايد . گفتند : برخيز و برو تا به در قلعه رسى . چون آنجا برسى كنيزكى شيرين نام ، كه آزاد كردهء امام حسين است ، پيش دروازه خواهد رسيد و حلقه بر در خواهد زد . متابعت وى كن و به دين اسلام درآى كه او زوجهء تو خواهد بود ، و نزد سر امام حسين برو و سر آن سرور را از ما سلام برسان كه جواب خواهى شنيد . پس من از خواب درآمدم و در حال برخاسته به در قلعه آمدم و تو در كوفتى . بدين واقعه دانستم كه نام تو شيرين است . و چون مرا گفتند كه حلال من خواهى بود رضا مىدهى كه زوجهء من باشى ؟ شيرين گفت : به شرطى كه مسلمان شوى و شهربانو اجازت فرمايد . شيرين بازگشت و به خدمت شهربانو درآمده تمام قصّه به عرض رسانيد . شهربانو از آن واقعه متحيّر مانده با دختران و خواهران امام حسين بازگفت . همه متعجّب شدند . اما چون خورشيد جهانآراى موسىوار با يد بيضاء از سر كوه طور افق طلوع نموده معمورهء عالم را روشن گردانيد ، عزيز بيامد و هزار درم رشوه به موكّلان داد تا دستورى دادند كه در حقّ اهل بيت خدمتى به جاى آورد . پس چون دستورى يافت ، درآمد و براى هر يكى از خواتين حجرات عصمت و طهارت جامهاى قيمتى بياورد و هزار دينار نزد امام زين العابدين آورده پيش آن حضرت گذارده به شرف اسلام معزّز گشت و نزد سر امام حسين آمده گفت : اى سيّد ! سلام موسى و هارون به شما آوردهام . از سر امام حسين آوازى برآمد كه : سلام خدا بر ايشان باد .