قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

847

تاريخ الفي ( فارسى )

عليه السّلام ، آمده در دست و پاى آن حضرت افتاده بار ديگر پيش آن حضرت كلمهء شهادت بر زبان راند و هزار دينار را پيش ايشان نهاد كه : يابن رسول اللّه اين محقّر را در ما يحتاج خود صرف فرماييد . جماعتى كه موكّل آن سرها بودند منع يحيى كرده ، گفتند : اين چه كار است كه پيش گرفته‌اى و دشمنان يزيد را حمايت مىكنى ؟ از گرد اين اسيران دور شو ، اگرنه سرت را برداريم . يحيى را ذوق محبّت اهل بيت فرو گرفته بود . خادمان خود را فرمود تا شمشير وى را بياوردند . پس تكبيرگويان بر ايشان حمله كرد و پنج تن از ايشان بكشت و عاقبت به درجهء شهادت رسيد . امروز تربت او در دروازهء حرّان مشهور و معروف [ است ] . و از جمله كراماتى كه در اين راه از سر امام حسين ، عليه السّلام ، به ظهور آمد آن بود كه چون به نزديك موصل رسيدند به امير موصل پيغام فرستادند كه شهر را بياراى و به استقبال ما بيرون آى و طبقهاى زر و سيم مهيّا ساز كه بر ما نثار كنى و به آمدن ما به منزل تو بر تمام اهل جزيره مباهات و افتخار كنى كه سر حسين على و برادران و فرزندان و دوستداران او همراه داريم و اهل بيت او را نيز مىآريم . امير عماد الدّوله كه حاكم موصل بود اهل شهر را جمع كرده صورت حال با ايشان در ميان آورده گفت : اى قوم زينهار بدين سخن تن درندهيد و بدين فضيحت همداستان مباشيد . موصليان همه به او متّفق شده نزول و علوفه راست كرده بيرون فرستادند و گفتند : آمدن شما به شهر ما مصلحت نيست . پس در يك فرسخى شهر منزلى بود ؛ ايشان را آنجا فرود آوردند و در آن موضع سر امام حسين را بر سنگى نهاده بودند . قطره‌اى از خون سر امام بر آنجا چكيده بود ؛ هر سال روز عاشورا از آن سنگ خون تازه بر دميدى و همچنين بود تا زمان عبد الملك بن مروان . پس او بفرمود تا آن سنگ را از آن مقام برداشتند و ديگر كسى از آن نشان نداد ، امّا الحال آنجا گنبدى ساخته‌اند و آن را « مشهد نقطه » نام نهاده‌اند و هر سال كه محرّم درآيد مردم بدانجا آمده شرايط تعزيت به جاى مىآرند . القصّه ؛ روز ديگر از حوالى موصل كوچ كرده نزديك به شهر نصيبين آمدند و نزد منصور بن الياس ، كه والى نصيبين بود ، كس فرستادند تا شهر را بياراست . همين‌كه لشكر درآمد به قدرت الهى از ابر قهر و غضب پادشاهى او برقى پديد آمد و شهر را بسوخت . مردمان به هم آمده و خجل شده گرد آن لشكر نگشتند و ايشان از آنجا به شهرى ديگر كه والى آنجا سليمان بن يوسف بود توجّه نمودند . سليمان را دو برادر بود . يكى ديگر با اين برادر در حكومت شريك بود و يك دروازهء شهر تعلّق به او داشت . او را داعيه شد كه سرهاى شهدا را از دروازهء او به شهر درآورند . القصّه ، ميان اين هر دو برادر بر سر اين منازعه شده كار به جنگ رسيد و سليمان كشته شد . غوغايى عظيم پديد آمد . لشكر شام از آنجا سراسيمه‌وار روى به حلب