قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
837
تاريخ الفي ( فارسى )
دليرتر شدند و آهنگ وى كردند . در اين اثنا تيرى [ را ] ظالمى بر پيشانى آن جناب زده امام تير را بيرون كشيده از موضع تير خون مانند جوى آب روان گشت . آن سرور دست مبارك بر آن زخم مىنهاد و چون پرخون مىشد بر سر و روى خود مىماليد و مىفرمود كه به اين هيئت با جدّ خود محمّد مصطفى ملاقات خواهيم كرد و حالات كشندگان خود را به تفصيل بازخواهم گفت . و به صحّت رسيده كه هفتاد و دو زخم تير و نيزه بر آن جناب زده بودند . و در اين محلّ امام حسين روى به قبله نشسته بود و دست او به حضرت كبريا پيوسته يكيك و دودو به قصد قتل آن حضرت پيش مىآمدند و چون نظر ايشان بر وى مىافتاد شرم مىداشتند و باز مىگشتند و مىگفتند : ما نمىخواهيم كه فرداى قيامت خون تو در گردن ما باشد و ما را بدان مؤاخذه نمايند . اما چون شمر ذى الجوشن ديد كه لشكريان در قتل حسين تعلّل مىنمايند بانگ بر ايشان زد كه اين همه توقّف و تأخير چيست ؟ پس زرعة بن شريك درآمد و زخمى بر دست آن حضرت زد و سنان بن انس نيزهاى بر پشت آن جناب زد ، چنانچه به روى افتاد . و از روضة الصفا چنين مفهوم مىشود كه اين زخمها را در سوارى به آن حضرت رسانيدند ، چنانچه بعد از زخم سنان ابن انس به طعن نيزهء صالح بن وهب امام حسين از پشت زين درافتاد . على اىّ حال بعد از اين خولى بن يزيد اصبحى متصدى اين امر قبيح شده از اسب فرود آمد كه سر مبارك آن جناب را از بدن جدا كند ؛ دستش به لرزه آمد . پس برادرش سئيل بن يزيد اصبحى متصدّى اين امر قبيح شد . از صاحب صحيح بخارى منقول است كه در وقتى كه امام حسين در معركه افتاد يكى بيامد كه كار وى تمام كند ، امام حسين در او نگريست و گفت : برو كه كشندهء من تو نيستى و مرا دريغ مىآيد كه به اين خوبرويى به آتش دوزخ گرفتار شوى . آن مرد گريان شده گفت : يابن رسول اللّه تو بدين حال رسيدهاى و هنوز هم غم ما مىخورى و نمىخواهى كه به آتش دوزخ بسوزيم . پس آن تيغ كه براى كشتن امام حسين كشيده بود در دست بجنبانيد و رو به عمر سعد رفت . عمر سعد پرسيد : چه كار كردى ؟ كار حسين را ساختى ؟ گفت : نه . آمدهام كه كار تو را بسازم . و تيغ حوالهء عمر سعد كرد . نوكران وى از گرد آن مرد درآمده زخمها بر وى روان كردند . پس آن مرد روى به جانب امام حسين كرد و گفت : يابن رسول اللّه گواه باش كه بر سر كوى محبّت تو مرا شهيد مىكنند . فردا مرا بازجوى و با شهيدان لشكر خود به بهشت بر . امام حسين از آنجا آواز داد كه ؛ خوشدل باش كه چنين خواهم كرد . القصّه ؛ آخر الامر شمر ذى الجوشن ، عليه اللعنة ، بيامد و بر سينهء بىكينهء امام بنشست . امام ديده باز كرد ديد كه شخصى نقابدار بر روى سينهء او نشسته . فرمود : تو چه كسى ؟ گفت : منم