قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
825
تاريخ الفي ( فارسى )
بعد از آن عون على كه جوانى بود خوب صورت زيبا سيرت ، نزد امام حسين آمد و گفت : اى برادر مرا صرفه نيست كه مبارز طلبم كه در آن توقّف و تأخير مىرود و من در قتل اعادى تعجيل مىخواهم . همّتى ارزانى دار كه متوجّه ميدان شوم . امام حسين فرمود : اى برادر لشكر دشمن بسيار است و مخالفان ما از پياده و سوار بيشمار . عون جواب داد : يابن رسول اللّه شير را از هجوم روباه انديشه در ضمير درنگذرد و شهباز را از بسيارى كبك ترسى ننمايد . القصّه ؛ عون اين كلمات بگفت و مركب برانگيخته بر قلب سپاه دشمن حمله آورد . ابن الاحجار با دو هزار سوار و پياده گرد او گرفتند . عون على به شمشير آبدار صف آن قوم نابكار از هم بدرانيد و لشكر را از پيش خود برمانيد و عنان به جانب امام [ 113 ب ] حسين منعطف گردانيد . امام حسين بر او آفرين كرد و فرمود : اى برادر مىبينم كه مجروح شدهاى . برو به خيمه و زخمهاى خود را ببند و زمانى بياساى . عون گفت : اى برادر بزرگوار به روان محمّد مختار كه مرا از حرب باز مدار كه از تشنگى به هلاكت نزديكم و مىبينم كه ساقى كوثر جامى پر از شراب بهشت در دست دارد و به من اشارت مىكند و من زودتر مىخواهم كه خود را از تشنگى برهانم و به مدد رفيق طريق شهادت كه قافلهسالار كاروان سعادت است جگر تشنهء خود را به آب زلال فردوس رسانم . پس امام حسين فرمود : اى برادر بفرماى تا اسب ادهم را كه حضرت امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، در حال حيات به تو حواله كرده بود زين كنند . پس عون فرموده تا آن مركب را مكمّل كرده بياوردند . پس عون على زره داودى پوشيده و تيغ يمانى حمايل كرده نيزهء رومى كردار به دست گرفته روى به ميدان نهاد . چون صالح بن سيار را چشم بر وى افتاد به لرزه درآمد و كينهء ديرينهء او سمت تجديد يافت - و سبب عداوت او آن بود كه در زمان خلافت مرتضى على ، عليه السّلام ، او را به سببى به محكمهء عليهء ايشان آورده بودند و امير پسر خود عون را گفت كه او را هشتاد تازيانه بزن تا از حق سبحانه و تعالى مزد يا بى . عون او را به حسب حكم شرع هشتاد تازيانه زده بود و تا اين زمان كينهء او در سينهء او مخفى بود . القصّه ؛ در اين محل صالح به انتقام آن [ تازيانى ] تيغ از نيام كشيده و زبان به فحش و دشنام گشاده بر عون حمله كرد . عون از كلمات سفاهتآميز او به خشم شده به يك طعن نيزه از اسبش درگردانيد . برادر او ، بدر بن يسار ، چون صالح را بدين خوارى افتاده ديد به كينهء او بر عون حمله كرده در برابرش آمده خواست كه زبان به فحش بگشايد كه عون او را مجال نداده نيزه بر دهنش زد كه سر نيزه از قفايش نمودار شد . عاقبت هزار سوار از ميمنه و هزار سوار از ميسره درآمدند و طعن و ضرب بر وى روان كردند . آن سوار نامدار و نقد « 1 » صاحب ذو الفقار با ايشان به نبرد در
--> ( 1 ) . نقد : نوجوان . - و .