قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
718
تاريخ الفي ( فارسى )
ما را آزمودند و آن شمشيرها كه با ايشان در صفّين جنگ كرديم تا غايت در دست ماست . يزيد گفت : به جان و سر من كه همچنين است . انتظام امور خود را من در موافقت شما مىدانم . معاويه شما را پدرى بود مهربان . در عرب به سخاوت و سماحت و فتوّت نظير او نبود و در سخاوت و بلاغت عديل نداشت . هرگز در سختى لكنتى بر زبان او راه نيافت تا آنكه به روح و ريحان به جانب جنان خراميد . يزيد چون امثال اين كلمات بر زبان گذرانيد شخصى از دورترين صفها آواز داد كه اى دشمن خدا دروغ گفتى ؛ كه معاويه به يكى از اين صفات موصوف نبود ، اين اوصاف كه بر شمردى صفات محمّد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، است و تو و اهل بيت تو از اين صفات عارى و عاطلايد . مردم از دليرى آن شخص متعجّب شده به هم برآمدند و اعوانان يزيد هر چند آن جوان را در ميان آن قوم جستند نيافتند . يزيد بسيار مشوّش و مضطرب شد . مردى از دوستان يزيد كه او را عطاء بن ضيغن گفتندى ، گفت : اى يزيد خاطر از اين سخن مشوّش مدار و خوشدل باش كه خداى تعالى بعد از پدر تو امر سلطنت به تو ارزانى داشت و بعد از تو بر پسر تو . ما ديگرى را بر پسر تو اختيار نكنيم . يزيد از اين سخن خوشحال شده صلهاى گرانمايه به عطا داد . بعد از آن يزيد بر پاى خاسته گفت : اى مردمان ! معاويه بندهاى بود از بندگان خداى تعالى كه او ، عزّ و علا ، آن بنده را عزيز و مكّرم گردانيده بود و مرتبهء او فروتر از گذشتگان و بلندتر از آيندگان است . من او را نزد خداى تعالى ستايش نمىكنم ؛ چرا كه داناى نهان و آشكارا به حال او داناتر است از من . اگر رقم عفو بر جرايد جرايم او كشد از كمال مرحمت الهى دور نخواهد بود و اگر او را عقوبت كند كسى را نيز در آن چاره نيست . بههرحال امر خلافت امروز به من متعلّق است و من در طلب حقّ تقصير نخواهم كرد و در تمشيت امور خلافت بر وجهى كه مطابق عدالت و انصاف باشد كمال سعى و اهتمام خواهم نمود . القصّه ؛ يزيد بعد از اداء اين كلمات بنشست و از اطراف و جوانب آواز برخاست كه سمعنا و اطعنا . و به تجديد با او بيعت كردند و بعد از آن با پسر او معاوية بن يزيد بيعت كردند . بعد از آن فرمان داد تا در خزينه را بگشودند و هريكى از امرا و حشم را بر قدر حالت زرهاى وافر بداد . و در اين وقت حاكم بر مدينه وليد بن عتبة بن ابى سفيان بود ، بر مكّه عمر بن سعيد بن العاص ، بر بصره عبيد اللّه بن زياد و بر كوفه نعمان بن بشير . و چون همّت يزيد بر آن بود كه از حسين بن على و عبد اللّه زبير و عبد اللّه بن عمر بيعت ستاند ، در ساعت نامهاى نوشت به وليد بن عتبه كه والى مدينه بود به اين مضمون كه : خليفهء روى زمين عالم فانى را وداع كرده به سراى باقى خراميد و مرا در حال حيات خود