قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
717
تاريخ الفي ( فارسى )
تا از شما حساب برگيرد شما به نبوّت بر وى سلام كرديد . گويند روزى معاويه بنو هاشم را به شجاعت ، آل زبير را به سخاوت ، و خود را به حلم و بردبارى ستود . چون اين سخن به امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، رسيد فرمود كه غرض معاويه از اين سخن آن است كه بنو هاشم به ستايش او فريفته شده بىمحابا [ 97 الف ] قدم در معارك نهند تا به قتل رسند ، و آل زبير هرچه دارند صرف كنند و به خلق ببخشند تا درويش و بىچيز شوند ، و خود را به حلم « 1 » اشتهار مىدهد تا محبت او در دلها قرار گيرد . روايت است كه يكى از اهل دمشق از ارباب كوفه ناقه شترى را دعوى كرد . صورت قضيّه بر معاويه عرض داشتند . ايشان را طلب كرد . پس شامى پنجاه كس را به شهادت پيش معاويه برد تا گواهى دادند كه اين ناقه تعلّق به دمشقى دارد و در دست كوفى به غير حقّ است . معاويه حكم كرد تا كوفى ناقه را به دمشقى داد . پس كوفى فرياد برآورد كه أصلح اللّه الأمير . اين شتر من جمل است نه ناقه . معاويه گفت : الحال حكم گذشت . چون مردم متفرّق شدند معاويه آن مرد كوفى را طلبيد و بهاى شتر به وى داد و گفت : با على بگوى كه من صد هزار كس اينچنين مرد كه ناقه را از جمل فرق نمىكنند به جنگ تو خواهم آورد . و فى الحقيقه اگر شاميان ناقه را از جمل ، خير از شر ، [ و ] ماده از نر فرق مىكردند با امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، جنگ نمىكردند و معاويه را بر على ، عليه السّلام ، نمىگزيدند و در مقام جدال و خصومت و نزاع با آن حضرت نمىشدند . ذكر تسلّط و تغلّب يزيد بن معاويه در روضة الصفا آورده كه يزيد بعد از فوت معاويه به سه روز به دمشق آمد و خلايق را منادى كردند تا به قصر اماره حاضر شده مراسم تعزيت و تهنيت به جاى آوردند . پس يزيد روى به اهل شام آورده گفت : بشارت باد شما را اى اهل شام كه ما اهل حقّايم و شما انصار ماييد ، و ما هميشه خير و سعادت ميان شما يافتهايم . و معلوم شما باشد كه عنقريب ميان ما و اعداء مقاتله خواهد شد ؛ چه در اين شبها چنين در خواب ديدم كه ميان من و اهل عراق جوى خون تازه روان بود و من هرچند سعى مىكردم كه از آن جوى بگذرم ميسّر نبود ، عاقبت عبيد اللّه بن زياد از آن بگذشت . معارف شام گفتند : ما جمله كمر خدمت بستهايم و منتظر فرمان ايستاده . اهل حجاز و عراق
--> ( 1 ) . نويرى از قول معاويه نويسد : من خود را بالاتر از آن مىدانم كه گناه و خطايى بزرگتر از عفو و بخشش من باشد يا جهالتى بيش از بردبارى من ؛ - پيشين ، ص 128 .