قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
688
تاريخ الفي ( فارسى )
أطعنا در آن باب چه توانيم گفت ؟ مروان گفت : امير المؤمنين كسى را وليعهد خود گردانيده كه پيوسته با عدل و مروّت و سياست است و قدم بر قدم خلفاء راشدين دارد . آن شخص پسر اوست يزيد . مردم چون نام يزيد شنيدند هيچ نگفتند ، إلّا عبد الرحمن بن ابى بكر كه او در خشم شده گفت : اى مروان تو دروغ مىگويى . كسى كه تو را باعث بر اين سخن است نيز دروغ مىگويد ؛ چرا كه يزيد به اين خصال حميده و افعال پسنديده متّصف نيست و ما هرگز به خلافت او راضى نخواهيم شد . مروان گفت : شخصى كه اين سخن مىگويد چنان بزرگوار و نيكو روزگار است كه حقّ سبحانه و تعالى در شأن او مىفرمايد وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ . « 1 » پس خشم عبد الرحمن زياده شده گفت : اى پسر زرقا ! تو به اين مرتبه رسيدى كه قرآن را در حقّ من تأويل كنى ؟ تو آن كسى كه ترا و پدر ترا رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ، از مدينه بيرون كرد . آنگاه برخاست و پاى او را گرفته از منبر فروكشيد و گفت : اى دشمن خدا ، از منبر فرود آى كه اهل آن نيستى كه بر منبر بايستى . در اين وقت جمعى از بنى اميّه كه در مسجد حاضر بودند خواستند كه قصد عبد الرحمن كنند . عايشه بر اين معنى واقف شده با جمعى از خوانين به مسجد درآمد . مروان چون ديد كه عايشه آمد بترسيد و در پيش او دويد و گفت : اى مادر مؤمنان ! ترا به خدا سوگند مىدهم كه آنچه حقّ باشد بگوى . عايشه گفت : چرا من سخن كذب بگويم ! من گواهى مىدهم كه رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، ترا و پدر ترا لعنت كرده و تو كه راندهء رسول خدايى چگونه با برادر من سفاهت مىكنى و او را به قتل تهديد مىنمايى ؟ مروان چون اين نوع سخنان از عايشه شنيد خاموش شد و عايشه به حجرهء خود مراجعت نمود و آن فتنه تسكين يافت . امّا مروان نامهاى به معاويه نوشت و او را از كيفيّت حالات اعلام داد . معاويه با بعضى از خواص گفت : مروان از عبد الرحمن شكايتى نوشته . ظاهرا عبد الرحمن پير و خرف شده و شكّ نيست كه او را كسى بر آن داشته كه اين نوع سخنان گويد . صواب آن است كه از او تحمّل كنم و او را نرنجانم كه مردى بزرگزاده است . پس جواب نامهء مروان ننوشت ، امّا خود عزيمت سفر حجاز مصمّم نموده با سى هزار سوار بدانجانب روان شد . چون به نزديك مدينه رسيد مردم به استقبال او مبادرت نمودند . اوّل كسى كه با او ملاقات نمود امام حسين ، عليه السّلام ، بود كه بر وى سلام كرد . معاويه گفت : لا سلام و لا مرحبا . بعد از
--> ( 1 ) . نويرى اين آيه را نقل كرده است : « وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما . . . » ؛ ( احقاف ، 17 ) يعنى : و آن كس كه بر والدين خويش گفت اف بر شما ؛ - نهاية الأرب ، ج 7 ، ص 113 . در خصوص شأن نزول اين آيه ؛ - مجمع البيان ، ج 9 ، ص 87 .