قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

631

تاريخ الفي ( فارسى )

القصّه ؛ بعد از وقوع اين قضيّه زياد مكتوبى به عايشه نوشت كه « من زياد بن ابى سفيان الى عايشه امّ المؤمنين ، الى آخره . . . » و غرض او از نوشتن اين مكتوب آن بود كه او را حجّتى ديگر سازد بر اثبات مدعاى خويش . امّا صدّيقه در جواب او نوشت « من عايشه الى زياد بن ابيه . » به صحّت رسيده كه بعد از استلحاق ، زياد را داعيه آن شد كه امير قافلهء حاج باشد و ساختگى آن مىكرد . ابو بكره بر اين داعيه وقوف يافته با يكى از فرزندان زياد گفت : شنيدم كه پدرت عزيمت حج دارد . به او بگوى كه اگر لا بد به مكّه مىروى زينهار به مدينه نروى ؛ چرا كه اگر در آن بلدهء طيّبه روى ناچار به خدمت ام حبيبه بنت ابو سفيان حرم رسول اللّه ، صلّى اللّه عليه و آله ، بايد رفت . اگر اذن ندهد و گويد زياد برادر من نيست و به اين اخوّت راضى نشود فضيحت گردى و به كذب دعوى در عالم مشهور شوى . چون اين خبر به زياد رسيد ترك عزيمت حج كرده ابو بكره را دعاى خير كرد . اين است روايت مشهور در استلحاق زياد به معاويه . اگر چه روايات ديگر نيز در اين باب وارد شده امّا ايراد آنها موجب تطويل مىشود . در تاريخ ابن اعثم [ 87 الف ] كوفى مسطور است كه چون خبر استلحاق زياد به ابى الحارث بن الحكم رسيد گفت : معاويه زياد بن ابيه را از آن جهت به خويشتن مىخواند و نسب او از خويشتن ثابت مىكند تا به بسيارى عدد بر پسران ابو العاص بن اميّه مباهات كند و ديگر آنكه به جهت خلافت از استيلاء مروان مىترسد ، زياد را مىخواند تا به دو مستظهر گردد . چون اين سخن به گوش معاويه رسيد نامه‌اى نوشت به مروان حكم كه در آن وقت در مدينه نايب او بود بر اين منوال : « امّا بعد ، بدان كه سخن برادر تو حارث ابن حكم كه در حقّ من گفته بود شنيدم و عيبى كه به جهت زياد بن ابيه مرا كرده بود و كلمات قبيحه كه گفته بود كه من از تو كه مروانى در كار خلافت مىترسم ، كاشكى تو را اهليت تمشيت مهم خلافت بودى تا من از اين كار در گذشتمى . بعد از اين به خدايى خدا كه اگر حارث ترك چنين سخنها نگويد از من چيزى بيند كه طاقت آن ندارد . بايد كه او را منع بليع كنى . و السّلام . » چون اين نامه به مروان رسيد و بر مضمون آن اطّلاع يافت حارث را بخواند و نامه به دو داد و او را گفت : ما را در ورطهء هلاك انداختى ، الحال مصلحت آن است كه تو به خدمت معاويه روى و از او عذر خواهى ، باشد كه از سر اين سخن درگذرد و عفو كند . حارث گفت : چنين كنم . پس به جانب شام متوجّه شد . چون به آنجا رسيد نزد معاويه رفته شرايط تحيّت و سلام به جا آورد . معاويه از روى عدم التفات جواب داده فرمود كه بنشين . حارث بنشست و گفت : اگر من در ابتداء كار ميل خاطر امير المؤمنين را به جانب زياد دانستمى و التفات ضمير مبارك