قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

516

تاريخ الفي ( فارسى )

موجب رضاى بارى سبحانه و تعالى خواهد شد . امروز چون آفتاب روشن شد معلوم شد كه طالبان دنياييد و در دست شهوت خود در خواب گرفتار . لعنت بر شما باد . ميان ما و شما دورى افتاد . كاشكى چنان كه ثمود و عاد هلاك شدند شما را هلاكت بودى كه ما از گفت و شنود و مجالست و پليدى عقيدت شما خلاص مىشديم . و ايشان نيز اشتر را دشنامها دادند . القصّه ؛ نزديك بود كه فتنه‌اى ديگر آنجا پيدا شود ، امير المؤمنين على در ميان افتاد و ايشان را تسكين داد . و يكى از ياران امير المؤمنين گفت : اى اشتر ، على را قول ايشان موافق افتاد و به حكم آنكه ايشان گفتند رضا داد ، تو چرا رضا نمىدهى ؟ اشتر گفت : به هرچه امير المؤمنين رضا داد من نيز رضا دادم . و در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه در اين وقت كار بر معاويه چنان تنگ شده بود كه معاويه مىگفت : و اللّه كه در آن ساعت كه اشتر جنگ مىكرد مىخواستم كه او را بگويم اى اشتر برو و امان من از علىّ بن ابى طالب بستان تا به خدمت او آيم . و انديشهء گريختن داشتم ، امّا در اين اثنا مرا قطعهء عمرو خزرجى « 1 » - كه مضمون آن اين است كه مردان ، را خصوصا سلاطين ، بايد كه در وقت محنت و انقلاب روزگار زود به تضرّع و فروتنى دشمن اظهار ننمايد - ياد آمد ، بنابراين دل بر جنگ نهادم و ثبات‌قدم ورزيدم . اتفاقا به اندك فرصتى علىّ بن ابى طالب اشتر را بخواند و او بازگشت و كار به مراد ما شد . القصّه ؛ چون اشتر را از جنگ منع نمودند امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، فرمود كه : بر كتاب خداى تعالى و حكم او مزيدى نيست . و چون آن قوم مرا به كتاب خداى تعالى مىخوانند بغايت خوشحال هستم . شما را معلوم است كه ما در ملازمت پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، در حرب حديبيّه بوديم و صلح انكار مىكرديم و در جنگ مجدّ بوديم مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، ما را از جنگ نهى فرمود ؛ و اين جماعت ما را از غايت اضطرار به كتاب خداى تعالى مىخوانند و ما [ 70 ب ] ايشان را اجابت كنيم . اكنون خاموش باشيد تا بنگريم كه ايشان چه خواهند كرد . در اين اثنا حريث بن جابر البكرى برخاست و گفت : اى مردمان ! سخن امير المؤمنين على را شنيديد ، اكنون سخن من هم بشنويد . اگر امير المؤمنين از اين كار خالى بود و اندك و بسيار در آن شروع نداشت اولى ، بلكه واجب ، آن بود كه خير و شر اين كار را به او مشورت كردمى و چون درماندمى به درگاه او پناه بردمى ، فكيف كه او قايد و سائق و والى و سائس ماست و مدّتى است

--> ( 1 ) . مراد عمرو بن اطنابه است كه ابياتش را نصر بن مزاحم ( پيكار صفّين ، ص 540 ) بتفصيل آورده است . براى آگاهى از داستان اقدام معاويه به گريز ؛ - الكامل ، ص 753 ؛ عيون الاخبار ، ج 1 ، ص 126 ؛ معجم المرزبانى ، ص 204 ؛ ديوان المعانى ، ج 1 ، ص 114 ؛ لباب الآداب ، ص 223 به نقل پيكار صفين ، ص 540 ، پابرگ 1 .