قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
510
تاريخ الفي ( فارسى )
سر من افراخته . اولاد كرام مرا با ابناء لئام تو چگونه قياس توان كرد ؟ و بر خاطر فاتر تو خطور نكند كه مرا از جنگ و جدال تو ملالى و كلالى روى نموده باشد . اگر عرب را سعادت موافقت من روزى گردد تو به بلايى مبتلا شوى كه بالاتر از آن متصوّر نباشد . وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ . « 1 » يعنى : سرانجام خواهند دانست ظالمان كه به چه جايى بازگشت ايشان خواهد بود . و السلام . » چون مكتوب فصاحت اسلوب به معاويه رسيد « 2 » و بر مضمون صدق مقرون آن مطلّع گرديد از صلح نوميد شد و از سر نو به ترتيب اسباب كارزار قيام نمود . روز ديگر ، كه سى و هشتم است ، طرفين صفوف آراسته به ميدان درآمدند . در اين روز حضرت امير المؤمنين دستار ميمنت آثار نبوى را بر سر بسته و درع فرخندهدثار مصطفوى را در برافكنده و شمشير آن خجستهشمائل را حمائل ساخته و تازيانهء آن حضرت - كه ممشوق نام داشت - بر دست گرفته بر مركب تأييد ربّانى سوار گرديد و به ميان هردو صفت خراميده خطبهاى فصيح و بليغ بر زبان الهام بيان راند و اصحاب هدايت انتساب را به صبر و ثبات وصيّت كرده نصايح سودمند نمود و بر قتال و جدال ارباب نفاق ترغيب و تحريص نمود و بعد از آن روى به اشتر آورد و فرمود : اى مالك رايتى از حضرت رسالتپناه با من است كه آن حضرت در اوّل اسلام به آن قتال كرد و تا به اين روز در نياورده بودم . آنگاه فرمود كه آن رايت را بيرون آوردند . كهنه شده و دست تفرّق به تار و پود او راه يافته بود . صحابه از ديدن آن گريان شدند و مصيبت مفارقت حضرت رسالتپناه محمّدى ، صلّى اللّه عليه و آله ، را تازه ساختند و هركه را زيارت آن دست مىداد بر رو و چشم خود مىنهاد . آنگاه فرمود كه : اين نيزه كه نامش تملوس « 3 » است از من به فرزندم حسن ميراث رسد و او كار بفرمايد ، و بعد از آن به حسين رسد و در دست او بشكند . بعد از آن فرمود : اى مالك اخبار بسيار از سيّد ابرار ، عليه الصلاة من المالك الغفار ، ياد دارم و حاصل همه اخبار آنكه اين دنياى غدّار مكّار مخلوق بر رنج و عنا و موت و فنا است . عاقل كامل آن است كه از راه مراد اين جهان پرفتنه و شور نرود و دامن همّت از اين خاكدان پرغرور درچيند .
--> ( 1 ) . شعرا ، 227 . ( 2 ) . نصر بن مزاحم گويد : « از آن روز كه على در ميدان نبرد از خون عمرو عاص درگذشت هيچيك از قريشيان در بزرگداشت اين جوانمردى على از عمرو عاص جدّىتر نبود . » و همينكه معاويه نامهء على ( ع ) را پس از چند روز به عمرو عاص نشان داد ، عمرو عاص ضمن سرزنش معاويه شعرى در مذمّت وى سرود كه مطلع آن چنين است : ألا للّه درّك يا ابن هند * و درّ الآمرين لك الشّهود . . . زهى خدا را ، شگفتا از تو اى پسر هند و شگفتا از آنان كه تو را چنين دستورها دهند ! - پيكار صفّين ، ص 648 . ( 3 ) . م : نملوس ؛ ش : تملسوس .