قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
509
تاريخ الفي ( فارسى )
« اما بعد ؛ اگر تو و ما مىدانستيم كه مهم جنگ بدين مرتبه خواهد انجاميد اصلا در اين امر شروع نمىنموديم . اكنون صلاح آن است كه از گذشته هيچ نگوييم و از جانبين طريق صلح جوييم . و چنانچه ما اميد به بقاء خود داريم تو نيز مىدارى و همچنانكه ما از موت خايفيم تو نيز بيم و هراس دارى . و بر تو پوشيده نيست كه اخيار و صلحا در اين جنگ بسيار به قتل رسيدند . و اگر اين بساط چندى نورديده نگردد بقيّة السّيف نيز نمانند . من پيش از اين التماس كرده بودم كه حكومت شام به من ارزانى داشته مرا تكليف بيعت خود نفرمايى . حالا نيز همان ملتمس تكرار مىنمايم كه مضايقه نكنى ؛ چه ، ما هم از عبد مناف متولّد شدهايم و از يك اصل جدا گشتهايم و هيچيك از ما از ديگرى زياده نيست . و السّلام . » « 1 » چون اين نامه به امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، رسيد در جواب نامه نوشت : « امّا بعد ، اى معاويه مكتوب تو به من رسيد و مضمون آن به وضوح انجاميد و بغى و عناد و ظلم و فساد تو بتازگى روشن گرديد . امّا آنچه نوشته بودى كه اگر تو و ما مىدانستيم كه مهم جنگ به اينجا مىكشد در اين كار شروع نمىكرديم ؛ من بارى امروز بر جنگ تو حريصترم از آنكه ديروز بودم و روزبهروز اين معنى در تزايد خواهد بود . و آنچه گفته بودى كه ميان ما و شما بيم و ترس برابر است ؛ چنين نيست ، زيرا كه شما اهل شكّيد و ما اصحاب يقين . و ديگر حرص عراقيان به تحصيل ثواب اخروى بيشتر است از ميل شاميان به مزخرفات دنيوى . اما حكايت التماس حكومت شام بىمتابعت و مبايعت من مقبول نيست . پيش از اين التماس نمودى درجهء قبول نيافت . اكنون چه واقع شده و كدام حقّ بر ذمّهء من ثابت كردى كه مستحقّ اين عطيه گشتى ؟ و آنچه نوشته بودى كه ما هردو پسران عبد منافيم ، اين سخن راست است ، و آن غلط كه هيچيك را بر ديگرى فضل و رجحان نيست ؛ زيرا كه هرگز عبد الشّمس چون هاشم نبود و حرب با عبد المطلّب برابرى نتوانست نمود و صخر - يعنى ابو سفيان - به گرد ابو طالب نرسيدى . و تو را با من مقابل نتوان گردانيد از آنكه طليق بن طليقى ، يعنى آزادكرده پسر آزاد كردهاى . و با روندهء طريق توفيق دم از برابرى نتوانى زدن . نه تو را [ 69 ب ] سبقتى در اسلام و نه رفقتى در مهاجرت نبى ، عليه السلام . پس با من كه ابن عمّ حضرت خاتم الانبياء و برادر او و وارث علم او و خليفهء اويم به چه فضيلت معارضه مىنمايى ؟ نسبت من با رسول نسبت هارون است با موسى ، عليه السّلام . و اگر باب پيغمبرى به مهر نبوّت حضرت خاتم الانبياء مختوم نگشتى ، هرآينه چنان كه به ولايت خاص اختصاص دارم به نبوّت عام نيز موسوم مىبودم . حضرت واهب العطيات مرا به تشريف آيات متلوّات قرآنى مشرّف ساخته و رايات عنايات بر
--> ( 1 ) . اين نامه ، با اختلافى چند در لفظ ، در پيكار صفّين ( ص 646 ) آمده است .