قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
502
تاريخ الفي ( فارسى )
آن نديده . گروهى از شجاعان قبيلهء همدان به زانو درآمدند « 1 » و به جنگ پيوستند و با يكديگر قرار دادند كه از جاى خود برنخيزيم تا حقّ سبحانه و تعالى ميان ما و خصم ما حكم فرمايد يا آنكه به حضرت حقّ و اصل گرديم . چون سعيد بن قيس ايشان را بدين وجه ديد گفت : اى اهل همدان ! اگر تا شب بدين منوال قتال نماييد يكى از شما زنده نماند . آنگاه گفت : اى سادات من ! بس است . بازگرديد . باز نمىگشتند . تا آنكه هردو انگشت در گوش كرده و به آواز بلند گفت : اى قوم ! به حق خداى عزّ و جلّ و به حرمت مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، و آبروى وصّى او مرتضى و فاطمه و اولاد او بازگرديد . قوم بدين سوگندهاى مغلظه بازگشتند و در زير علم او جمع شدند و نماز پيشين به جماعت گزاردند و گفتند : اگر اين سوگند ياد نمىكردى هرگز [ تا ] از ما يكى زنده بودى بازنمىگشتيم . پس مسلم بن عقبة « 2 » [ المّرى ] به مبارزت بيرون آمد و از جانب امير المؤمنين اصبغ بن نباته « 3 » برابر او بيرون آمد و جولان كرد و بر يكديگر حمله آوردند . امّا هيچكدام بر ديگرى ظفر نيافتند . پس اصبغ غمناك به سوى امير المؤمنين بازگشت و گفت : حيف كه بر اين مدبر ظفر نيافتم . امير المؤمنين فرمود : در اجل او تأخير است . اگر [ از ] آنچه بر دست اين نابكار خواهد رفت تو را خبر كنم ملالت تو زياده گردد . و اين كلام امير المؤمنين اشاره به آن واقعه بود كه چون اهل مدينه از بيعت يزيد بن معاويه ، بهواسطهء فسق او ، ابا نمودند شش مرد از اولاد مهاجر و انصار جهت طلب بيعت بر دست آن نابكار به قتل رسيد . از اينجهت او را مسرف « 4 » نام نهادند . و اين قضيهء خواهد آمد « 5 » ان شاء اللّه . القصّه ؛ هرروز جماعتى از جانبين كشته مىشدند تا آنكه روز سى و سيم معاويه قاصدى پيش امير المؤمنين فرستاد و گفت : كار حرب و كارزار در ميان بسيار شد . امروز برادر خود عتبه و اهل بيت خود را بيرون آوردم ، بايد كه تو نيز اهل بيت به مقابلهء ايشان فرستى تا حق تعالى در ميان ما حكم فرمايد . امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، اولاد خود حسن بن على و حسين بن على و محمّد [ بن حنفيه ] و ابن عباس را و اهل بيتش از اولاد جعفر و غيرهم بيرون
--> ( 1 ) . يعنى به زانو نشستند . - و . ( 2 ) . او منسوب به مرّة بن عوف ( الاشتقاق ، ص 174 ) و فرمانده كلّ پيادهنظام لشكر معاويه بود . ( 3 ) . وى از ذخاير على ( ع ) بود كه تا پاى جان به دو بيعت سپرده بود و على ( ع ) از گسيل داشتن او به جنگ و كشتار دريغ مىورزيد . نصر بن مزاحم مىگويد : اصبغ پيرى پارسا و پرهيزگار بود و غالبا چون گروهى را گرم پيكار با يكديگر مىديد شمشيرش را در نيام مىكرد ؛ - پيكار صفين ، ص 605 . ( 4 ) . ش : مشرف . از جمله علىّ بن عبد اللّه بن عباس در شعرى كه سروده به او لقب « مسرف » داده است . ( 5 ) . در خصوص اين قتل عام نيز ؛ - نهاية الأرب ، ج 7 ، ص 222 .