قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
490
تاريخ الفي ( فارسى )
ايشان جنگ درگرفت . آخر الامر نصرت الهى قرين حال اشتر آمد و اصبغ اسير شد و اصحاب او هزيمت را غنيمت شمردند . اصبغ را اشتر گرفته به خيمهء خود آورد و محكم ببست و نگاهداشت تا بامداد پيش امير المؤمنين برد . و ابن اصبغ مردى بود فصيح و شعر نكو گفتى : نيمه شب قطعهاى نظم نمود مبنى بر ندامت خود و به آواز بخواند : الا ليت هذا اللّيل طبّق سرمدا * على النّاس لا يأتيهم بنهار يكون كذا حتّى القيامة إننّى * احاذر فى الإصباح ضرمة نار « 1 » چنانچه اشتر را بر وى رحم آمد و گفت : اى اصبغ مترس ، كه فردا ان شاء اللّه تعالى تو را از امير المؤمنين درخواست نموده آزاد كنم . پس صبح تاريك اشتر او را پيش امير المؤمنين مىبرد و چون به نزديك خيمهء امير المؤمنين رسيد سياهيى در نظرش آمد . پنداشت كه سگى است . چون نزديك رفت ظاهر شد كه مردى است خنجر در دست دارد . اشتر نيزهء خود را حوالهء او كرد و گفت : راست بگو ، كه بجز راستى تو را خلاصى نيست . گفت : اگر راست بگويم دست از من بازدارى ؟ اشتر گفت : چنين كنم . گفت : من از لشكر معاويهام و به قصد علىّ بن ابى طالب آمدهام كه اين جنگ و كشش اندر ميان اين دو گروه به درازى انجاميد . اشتر گفت : اى بدبخت به امر كه اين كار در پيش گرفتى ؟ گفت : كسى نفرموده است ، و ليكن خود انديشيدم كه اگر اين كار بر دست من آيد مرا در پيش معاويه اعتبار بيفزايد . گفت : اى ناكس از عذاب الهى نترسيدى كه قصد قتل ابن عمّ رسول كردى ؟ گفت : على در روز بدر پدر مرا كشته و در روز احد برادر مرا . اشتر گفت : كينهء روزهاى كفر از امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب مىخواهى ؟ اين بگفت و به يك طعن نيزه كارش بساخت . پس به نزديك امير المؤمنين آمد و بعد از تقرير احوال آن مردى كه به قتلش رسانيده بود ، اصبغ را آورد و التماس آزادى او نمود . امير المؤمنين فرمود . اى اصبغ ! با ما بودن بهتر مىدانى يا به سوى معاويه بازگشتن را ؟ اصبغ گفت : اهل و اموال من در شام است . خواهم كه به شام مراجعت نمايم « 2 » پس امير المؤمنين رخصت فرمود كه اصبغ هركجا كه خواهد برود . و در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه بعد از اين معاويه مروان بن حكم و وليد بن عقبه و عبد اللّه بن عامر و طلحة الطلحات « 3 » را بخواند و گفت : كار ما با على عجب افتاده است . هيچكس
--> ( 1 ) . نصر بن مزاحم دوازده بيت سرودهء ابن اصبغ را ذكر كرده است . ترجمهء فارسى دو بيت بالا در پايين تقديم مىشود : اى كاش امشب تا ابد چادر تيرهء خود را از سر مردم بر نگيرد و هرگز به روز نرسد ، و همچنان تا قيامت بپايد ، چه من به دميدن صبح نگران برافروختگى لهيب جنگ و كشتارم ؛ - پيكار صفين ، ص 641 . ( 2 ) . مقايسه كنيد با پيكار صفّين ، ص 642 . ( 3 ) . ش : طلحة الظلمات .