قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
475
تاريخ الفي ( فارسى )
بارى اى عمرو به خبرى كه نه به وقت روايت كردى مبارزى معروف را از لشكر من به باد دادى . بعد از اينچه خواهى كرد ؟ و از تو چه خواهم ديد ؟ عمرو عاص گفت : من از مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، در حقّ عمّار كلمهاى شنيده بودم روايت كردم . و آن وقت كه من اين حديث روايت كردم نه لشكر تو بود و نه لشكر على . من چه مىدانستم سخنى كه مىگويم بعد از آن صد هزار آدمى در صفّين جمع خواهند شد و تو سر خيل جماعتى خواهى بود و على امير طايفهاى ، و عمّار ياسر كاتب على خواهد بود و من به جانب تو ، و اين سخن كه در [ حقّ ] عمار روايت مىكنم تو را زيان خواهد كرد و بدان سبب دون همّتى منافق از لشكر تو خواهد گريخت و به جانب علىّ بن ابى طالب خواهد رفت و تو از آنجهت مرا خواهى رنجانيد ! اگر من از پيش از وقوع اين وقايع و حوادث آگاه بودم غيبدان بودم ، و حال آنكه خداى سبحانه و تعالى با رسول خود ، صلّى اللّه عليه و آله ، مىفرمايد كه بگو يا رسول اللّه به قوم خود كه اگر من غيب دانستمى كارهاى نيك بسيار كردمى و هيچ رنج به من نرسيدى . غيبدان خداى است جلّ و علا . و تو نيز در حقّ عمار چند روايت كردى ، اگر من يك خبر روايت كردم . اكنون چه شد اگر يك مبارز از لشكر تو گريخت . اگر اين كار ، كه تو پيش گرفتهاى با علىّ بن ابى طالب ، به يك شخص كه از لشكر تو گريزد تفاوتى و خللى پيدا خواهد كرد و تو از آن شكستهدل خواهى شد ، تو اين كار مكن و با علىّ بن ابى طالب بساز . معاويه چون اين فصل از عمرو عاص شنيد ساكت شد و سخنى ديگر در ميان آن دو لعين به ميان نيامد . در مقصد اقصى آورده كه چون امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، ربيعه همدان را در مسيرهء لشكر گذاشته بود و از جانب ايشان آزار بسيار به لشكر معاويه مىرسيد و معاويه از ايشان بسيار دلتنگ آمده [ بود ] ، بنابراين روز دوازدهم ذو الكلاع حميرى را - كه نام او سميع بود - با خيل خود خوانده به جنگ قبيلهء همدان تحريص نمود و عبيد اللّه بن عمر را با ده هزار كس از قراء شام همراه او كرد . و امير المؤمنين فوجى را همراه عبد اللّه بن عباس و خندق النخعى به مدد ربيعه فرستاد و فرمود : چون نظر خندق بر ذو الكلاع افتد او را به قتل آورد يا كشته شود . و چنانچه بر زبان الهام بيان آن حضرت گذشته بود در آن روز ذو الكلاع بر دست خندق كشته شد و حمير منهزم شدند و ربيعه خلقى بسيار از ايشان هلاك كردند . آنگاه گروهى انبوه از حمير آمدند و ربيعه به حرب ايشان شتافتند . ايشان فرياد برآوردند كه : ما به قتال نيامدهايم ، بلكه به طلب جثّهء صاحب خود آمدهايم . اشعث را كه صاحب ميسره بود خبر كردند گفت : مىترسم باز در پيش امير المؤمنين متّهم گردم . پس شرحبيل بن ذو الكلاع آمد و از سعيد بن قيس جثّهء پدرش درخواست كرد . سعيد گفت : به لشكرگاه درآ و جثّهء پدر