قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

470

تاريخ الفي ( فارسى )

امّا يكى را نزديك تو فرستم تا با يكديگر مناظره كنيد . عوف گفت : چنان كن . پس عمرو روى به جماعت خود آورده گفت : از شما كدام كس با عوف مناظره مىكند ؟ ابو الاعور سلمّى قبول اين معنى نموده آمد در برابر عوف ايستاد . عوف گفت : هرچند در تو بنگرم تو را از اهل دوزخ مىبينم . و در اين هيچ شكّ و شبهه ندارم كه تو از اهل دوزخى . ابو الاعور گفت : مرا چنين به خاطر مىرسد كه اين زبان تو ترا به دوزخ خواهد افكند . عوف گفت : و اللّه كه مرا به‌واسطهء اين زبان بهشت جاودان حاصل خواهد شد ؛ چرا كه ، من بجز حقّ نگويم و بدون صدق بر زبان من هيچ سخن نرود . طريق ما آن است كه گمراهان را هدايت نماييم و از جهت آنكه خداى تعالى مرا به بهشت روزى كند و از آتش دوزخ خلاصى دهد ، با اهل ضلالت و جهالت حرب كنم و آن را جهاد اكبر و غزاء اعظم شناسم . و چندانكه مىبينم و در احوال تو نظر مىكنم تو مرديى كه عذاب خداى تعالى بر عفو او اختيار كرده و گمراهى و غوايت را بر راه راست و هدايت برگزيده‌اى . يكى از اهل بصيرت را بايد گفت تا در ما و شما نگرد و دعوى ما و شما را گوش كند و حقيقت حال ما و شما بازگويد تا معلوم شود كه فروتر كسى از ما از بهترين كس از شما فاضلتر و بهتر است و به مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، نزديكتر . ابو الاعور گفت : سخن دراز شد و معلوم گشت كه اين كار به مناظرهء من و تو به مخلص نخواهد رسيد و وقت مىگذرد . برو و ياران خويشتن را بخوان تا پيش از آنكه روز آخر شود سخنى كه داريد بگوييد . پس عوف بازگشت و عمّار را خبر داد . عمّار با آن جماعت صحابهء مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، روى به عمرو آورد و عمرو از آن جانب با ياران و دوستان خود روان شد تا به هم رسيدند ؛ چنان نزديك يكديگر [ 64 الف ] بايستادند كه گردنهاى اسب ايشان از يكديگر بگذشت . بعد فرود آمدند و به بلندى نشستند . پس عمرو سخن آغاز نهاد و خواست كه « لا إله الّا اللّه ، محمّد رسول اللّه » بگويد و بر سنّت اسلام خطبه خواند . عمّار گفت : اين كلمهء مبارك لايق زبان تو نيست ؛ چه ، تو در حيات مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، ترك اين كلمه گفته و بعد از وفات او هرگز اين كلمه بر زبان تو نرفته . امروز چون به گفتن اين كلمهء شريفه اقدام مىنمايى ؟ خطبه‌اى كه خواهى گفت به رسم جاهليت مىگوى كه تو را در ايمان و مسلمانى حظّى نيست . اين ذكر به هرزبان دريغ است و اين نام به هرلسان حيف . كلمهء شهادت لايق حال من است ؛ به من بگذار كه افسوس كه اين كلمه بر زبان چون تو ناپاك جارى شود . سخنى كه خواهى گفت چنان گوى كه آن‌كس گويد كه در مذهب باطل خويش لئيم و ذليل باشد و در كفر و ضلالت رأس رئيس . تو از آن طايفه [ هستى ] كه با مصطفى جنگ كردند و در روى مبارك آن حضرت شمشير كشيده و او را هجو كرده و