قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
469
تاريخ الفي ( فارسى )
پس عمرو عاص گفت : اى ابو نوح ! سوگند مىدهم به تو بدان خدايى كه جز او خدايى نيست كه راست گويى كه عمّار ياسر كجاست ؟ ابو نوح گفت : عمّار ياسر با ماست و او در جنگ با شما جهدى تمام دارد . عمرو گفت : چنين است كه مىگويى ؟ عمّار در جنگ مبالغه مىكند ؟ ابو نوح گفت : و اللّه كه چنين است و عمّار در محاربه شما رغبتى تمام دارد و در آن روز كه در حرب جمل بوديم يك روز مرا گفت : اى ابو نوح ! دل فارغ دار كه ظفر ما را خواهد بود . و ديروز مرا گفت كه لشكر معاويه ما را بشكند و بتاراند تا خرماستانهاى مدينه ببرند . . . اين سخن محلّ تأمّل است ؛ چرا كه ، لشكر معاويه لشكر امير را نشكستند ، بلكه بنابر غلبهء امير المؤمنين بر ايشان ، به حيلهء ، مصحف بر سر نيزه كرده قرار به حكمين داده صلح كردند . مگر غرض عمّار آن باشد كه آخر بعد از فوت امير المؤمنين اين امر قرار به معاويه مىگيرد و شيعيان امير مؤمنان ضعيف و زبون در مدينه مىمانند ؛ و اللّه اعلم . . . من در آنكه على بر حقّ است و معاويه بر باطل هيچ شك و شبههاى ندارم و يقين مىدانم كه كشتگان ما بهشتى و كشتگان معاويه دوزخىاند . عمرو عاص گفت : اى ابو نوح ! مىخواهم كه ساعتى عمّار را ببينم . هيچ طريقى توانى ساخت كه مرا با او ملاقاتى واقع شود ؟ ابو نوح گفت : عمّار ياسر اينك با جماعتى از معارف صحابه نزديك لشكر شما ايستاده . عمرو عاص در ساعت اسب را به آن جانب راند و در برابر عمّار ياسر بايستاد . و طايفهاى از خواص معاويه و معارف شام با او همراه بودند . عمّار ياسر چون عمرو عاص را بديد مردى از عبد القيس ، كه نام او عوف بن بشر بود ، نزديك او فرستاد . عوف بن بشر چون به نزديك عمرو رسيد عمرو گفت : عمّار را كجا مىتوان ديد ؟ عوف گفت : اينك عمّار ايستاده و مىگويد اگر سخنى دارى پارهاى پيشتر آى . عمرو گفت : بگوى كه من از غدر تو مىانديشم و از مكر تو مىترسم كه پيشتر آيم . تو پيشتر آى تا كلمهاى كه هست گفته شود . و تو اى مرد ! به چه دليرى چنين گستاخ به نزديك ما آمدهاى ؟ كدام كس تو را دلير گردانيده است ؟ عوف گفت : خداى سبحانه و تعالى مرا دلير گردانيده و بر تو و ياران تو مرا نصرت داده و قوّت و شجاعت روزى كرده . اگر خواهى با تو در ميدان جنگ بازگرديم . عمرو گفت : تو از كدام قبيلهاى و نام تو چيست اى برادرزاده ؟ گفت : مرا عوف بن بشر گويند . مردىام از عبد القيس . عمرو گفت : مىخواهى كه سوارى را پيش تو فرستم تا با تو جنگ كند ؟ عوف گفت : چرا نخواهم ! هركه را خواهى پيش من فرست . و اگر تو بيرون مىآيى خود بهتر و به مقصود و مطلب نزديكتر باشد . عمرو گفت : حاليا جدال و قتال در توقّف دار ،