قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

462

تاريخ الفي ( فارسى )

عليهما السّلام ، غايت رعايت به تقديم مىرساند ؟ گفت : ايشان هردو به منزلهء دو ديدهء اميرند و من به مثابه دست . و نگاهداشتن ديده بر دست واجب . « 1 » و روايت كشف الغمّه آنكه بعد از كشته شدن كريب سه ديگر از اتباع معاويه به مبارزت شاه ولايت مبادرت نموده به قتل رسيدند . آنگاه آن حضرت معاويه را به جنگ خود خواند . معاويه گفت : مرا به جنگ حاجت نيست . امّا عروة بن داود [ دمشقى ] كه از اتباعش بود به قتال حيدر كرّار شتافته به ضرب ذو الفقار از پاى درافتاد و امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، فرمود : « إنطلق إلى النار » ، يعنى : برو به سوى آتش . و تكبير گفته به صف خويش پيوست . نقل است كه روزى عبد الرحمن بن خالد بن الوليد از جانب معاويه ميان معركه آمد و مبارز خواست . مالك اشتر با او برابر شده شمشيرى بر فرقش زد ، چنانچه خود شكسته تيغ به سر عبد الرحمن رسيد . عبد الرحمن بازگشت و معاويه را گفت : ديگر ما را طاقت نمانده كه خون عثمان طلب كنيم . معاويه گفت : از محاربه زود ملول شدى و از اين‌قدر جراحت كه در وقت ملاعبهء اطفال رسد نالان گشتى ؟ عبد الرحمن گفت : تو به فراغ بال بر سر مراقبان نشسته نظاره مىنمايى و ما به طعن و ضرب نيزه و شمشير گرفتاريم . چرا تو يك بار به كارزار اشتغال نفرمايى ؟ معاويه از سخن عبد الرحمن خندان شده سلاح خود راست كرده روى به صف والى نجف ، عليه السّلام ، نهاده رجزى بر زبان راند و به كفايت از قبيلهء همدان مبارز طلبيد . سعيد بن قيس همدانى از سپاه امير المؤمنين به ميدان رفته ، چون دانست كه غنيم او كيست فى الحال اسب برانگيخته بر او حمله كرد . معاويه مانند گنجشك از بيم چنگال عقاب فرار نموده به خيمهء خويش رفت و از غايت ترس با هيچ‌كس سخن نگفت . و هم در آن روز اشتر به ميدان تاخت . عبيد اللّه بن عمر عنان به مبارزت او تافت . چون نزديك به مالك رسيد از نام و لقبش پرسيد . مالك نام خود بر زبان آورده با عبيد اللّه مقابل شد و [ عبيد اللّه ] گفت : اى عمّ ، اگر مىدانستم كه تو مبارز مىطلبى به جنگ نمىآمدم . اكنون به رخصت تو بازمىگردم . مالك اشتر گفت : از ننگ گريختن نمىانديشى ؟ عبيد اللّه جواب داد كه : اگر مردم بگويند فرّجزاه اللّه خيرا ، يعنى : گريخت جزايش خير دهد خدا ، بهتر است از آنكه گويند قتل رحمة اللّه عليه ، يعنى : كشته شد رحمت خدا بر وى باد . آنگاه عبيد اللّه به اشارت اشتر برگشته پيش معاويه آمد .

--> ( 1 ) . مادر محمّد ، خولة الحنفيّة ، دختر جعفر بود و براى تميز از امام حسن و امام حسين ، عليهما السّلام ، - كه ذريّهء رسول اللّه ( ص ) بودند - وى را به مادرش نسبت داده محمّد بن حنفيه ناميده‌ند . وى يكى از پارسايان و شجاعان صدر اسلام بود . مرگ او را سال هشتاد و يكم نوشته‌اند ؛ - وفيات الاعيان ، ج 1 ، ص 449 ؛ طبقات ، ج 5 ، ص 66 ؛ شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 115 .