قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

463

تاريخ الفي ( فارسى )

چون پيش معاويه رسيد ابن هند آغاز تعريض كرده گفت : اى پسر عمر ! چرا اين‌همه ترس به تو راه يافت . در صفت رجوليت ميان تو و اشتر چه فرق است ؟ عبيد اللّه گفت : تو چرا به جنگ او نمىروى ؟ معاويه جواب داد كه : من به مقابلهء كسى رفتم كه در شجاعت كم از اشتر نيست . - يعنى سعيد بن قيس الهمدانى - عبيد اللّه گفت : اين سخن راست است ، امّا چون سعيد نزديك تو رسيد مانند روباه از چنگ شير گريختى . معاويه گفت : به خدا سوگند اگر با علىّ بن ابى طالب در ميدان باشم گريختن بر خود مپسندم . در اين اثنا آواز مبارك امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، به گوش معاويه و عبيد اللّه رسيد كه مىفرمود : اى پسر هند ! ريختن خون مسلمانان كوتاه كن . قدم در ميدان نه تا با يكديگر نبردآزمايى كنيم . اگر تو غالب آيى عالم را بربايى و اگر حضرت عزّت مرا نصرت دهد [ مردم ] از اين محنت برهند . معاويه چون دانست كه قائل آن سخن كيست و مقصودش چيست ، دم فروبست و عبيد اللّه بن عمر بر زبان آورد كه : اى معاويه ! گفتار موافق كردار بايد . اينك حيدر كرّار ترا مىخواند . اگر در خيل شجعان و پسر ابو سفيانى بيرون رو تا دستبرد تو نظاره كنيم . معاويه همچنان مهر سكوت بر لب نهاده هرچند عبيد اللّه او را بر قتال تحريض مىنمود به جايى نرسيد . چون امير المؤمنين على ، كرّم اللّه وجهه ، دانست كه معاويه به مبارزت مبادرت نخواهد نمود عنان به صوب دشمنان انعطاف داده ميمنه و ميسرهء ايشان را بر هم زده در پناه إله بازگشت . عبيد اللّه معاويه را از شجاعت شاه ولايت متغيّر ديده با او گفت : ما تو را از اين دليرتر مىپنداشتيم . از پيش سعيد بن قيس بگريختى . و چون على تو را به مقابل خواند از بيم او در لرزه افتادى . نمىدانم اين مهم چگونه تمشيت خواهد پذيرفت ؟ معاويه از شنيدن اين سخنان در خشم شده عمرو عاص را گفت : مىبينى كه پسرزادهء خطّاب جرأت نموده با من چگونه خطاب مىكند ؟ عمرو جواب داد كه راست مىگويد . مناسب نيست كه [ چون ] ابن ابى طالب در ميدان آمده تو را به مبارزت خواند خود را از حرب او معاف دارى و اين عار بر خود روا دارى . معاويه گفت : مگر هوس خلافت دارى كه مرا به قتال علىّ بن ابى طالب ترغيب مىنمايى . من هيچ‌كس را نديدم كه با او به ميدان رفته باشد و نجات و خلاص يافته . عمرو گفت : به خدا سوگند كه مرا طمع خلافت نيست ، اگرچه از اهل خلافتم ، و ليكن اين كار مستلزم عيب و عار است . معاويه خنده‌اى كرد و از اين سخن درگذشت . مقارن اين حال امير المؤمنين تغيير لباس خود كرده در معركه آمد و مبارز خواست . عمرو عاص بيرون شد و ندانست كه او علىّ بن ابى طالب است . امير المؤمنين اسب مىگردانيد و برمىآمد و مىخواست او را در ميان معركه آرد و پاره‌اى از صف معاويه دور اندازد . عمرو