قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
438
تاريخ الفي ( فارسى )
پس ايشان را محكم بسته پيش معاويه فرستاد . مردى از آن قافله نجات يافته به خدمت امير المؤمنين شتافت . از استماع اين خبر آب در ديدهء امير المؤمنين بگشت و فرمود كه چه پيش آمد ما را از اين شخص و بعد از ما اولاد و اهل بيت ما را چهها از وى و اولاد وى روى نمايد ؟ و اللّه المستعان . پس امير المؤمنين پرسيد كه هيچ مىدانى كه آن شخص كه بود ؟ گفت : من نمىشناسم و ليكن مردى بود دراز بالا ، پيوسته ابرو ، پهن بينى و بر رخسار چپ جراحتى داشت . پس امير المؤمنين فرمود : آن ضحاك است . كيست كه به زبان تيغ آبدار جواب آن خاكسار دهد و سزاى ظلمش در كنار نهد ؟ حرّ بن قيس گفت : يا امير المؤمنين ، اگر اجازت باشد من بروم و به تأييد الهى دمار از روزگار آن بدكردار برآرم . امير المؤمنين اجازت فرمود . پس حرّ با پانصد سوار جّرار خونخوار متوجّه آن خاكسار شد . چون دريافتش گفت : اى ضحّاك ! زهى سخافت « 1 » رأى و دنائت طبع ، كه معاويه را بر امير المؤمنين و امام المتّقين علىّ بن ابى طالب برگزيدى . بعد از آن با همديگر درآويختند . حرّ ضربتى بزد و خود او را بشكست و سرش مجروح گشت . و دوازده كس از اصحاب ضحّاك راه عدم پيش گرفتند و يك مرد از لشكر حرّ به قتل رسيد . آخر ضحّاك هزيمت يافته روى به گريز نهاد . چون پيش معاويه برسيد ، عمرو عاص شادمان شد و شماتت آغاز كرد . بعد از آن امير المؤمنين سعيد بن قيس و بشير بن عمرو الانصارى را بخواند و ايشان را بگفت : نزد معاويه رويد و او را بر اين كارى كه پيش گرفته است ملامت كنيد و به اطاعت دعوت كنيد و حجّت بر او بگيريد و بنگريد تا چه انديشه و عزيمت دارد . چون ايشان پيش معاويه رسيدند او را نصيحتهاى پسنديده كردند و گفتند : اى معاويه ، اين دنياى غدّار مكّار است . با هيچكس وفا نكرده ، يقين با تو نيز وفا نكند . پس عاقل آن است كه از جهت حطام زايل و نعيم باطل چندين رنج به خود راه ندهد و خويشان و دوستان را از خود نيازارد ، كه دنيا گمشدهايست كه كرايهء جستن نمىكند و افتادهايست كه به برداشتن نمىارزد . اگر بالفرض جهد كنى و مال و منال بسيار به دست آرى ، عاقبة الامر به ديگران « 2 » بيايد گذاشت تا مثل سگان چنگال تيز كرده در آن افتند ، كه ميراث حلال است . پس چرا عاقل چنان كند كه مال به اعقاب و اولاد گذارد و خود را در عقاب و عذاب اندازد ؟ چون سعيد و بشير اين قسم نصيحتها كردند معاويه سخن بر ايشان قطع كرد و گفت : چرا امير المؤمنين خويشتن را اين نصيحت نمىكنيد ؛ كه او به امثال اين نصايح از من اولىتر است .
--> ( 1 ) . م ، ق : زخاوفت ؛ ش : ذخافت . - و . ( 2 ) . ش : به لب گور .