قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

359

تاريخ الفي ( فارسى )

اندازى . من هرگز گمان نداشتم كه على بن ابى طالب بر كشتن عثمان اقدام نمايد و چنان محظورى روا دارد . تا اين زمان از بزرگان شام و مردمان معتمد القول شنيدم و حقيقت آن حادثه را بيقين معلوم كردم كه علىّ بن ابى طالب عثمان را كشته . جرير از سخن او بخنديد و گفت : امّا آنچه مىگويى كه كار باطل و ناشايسته پيش گرفته‌اى ؛ اگر اين كار ناشايسته بودى هرگز مهاجر و انصار ، كه امروز اعلام دين و هداة مهتدين‌اند ، بر آن اتّفاق نكردندى و بر امامت و خلافت امير المؤمنين متّفق نشدندى و با طلحه و زبير ، كه بعد از بيعت خلاف كردند ، جنگ نكردندى و با امير المؤمنين در آن محاربه و مقاتله كه از حدّ اعتدال گذشته بود موافقت ننمودى . امّا آنچه مىگويى كه من شام را به هم مىآرم . آخر آثار خير و حقّ در شام ظاهر شود بهتر از آن باشد كه انواع فتنه و باطل متمكّن گردد و جاى گيرد . و آنچه مىگويى كه امير المؤمنين على عثمان را كشته . اين كلمه باطل است و تو را در آن يقين صادق نيست و نتواند بود . اين سخن از افواه جماعتى از اصحاب اغراض « 1 » شنوده‌اى و به موجب حُطام دنياوى پيش معاويه آمده‌اى و زرق و بهتان عمرو عاص را قبول كرده‌اى . خداى تعالى در روز قيامت از تو اين سخن خواهد پرسيد و تو از عهدهء تهمتى كه امروز به علىّ بن ابى طالب نسبت مىكنى ، فردا بيرون نتوانى آمد . از خدا بترس و به سبب مال و جاه دنيا ، كه چون برق بىثبات و بىدوام است ، خود را در چنين مهلكه [ اى ] مينداز كه عداوت علىّ بن ابى طالب مستلزم عداوت خدا و رسول است . و يقين شناس اى شرحبيل كه در اين سخن كه مىگويم غير از صلاح تو غرض ديگر ندارم ، و السّلام . شرحبيل از شنيدن اين سخنان متغيّر شد و از پيش جرير بيرون آمد و نزد معاويه رفت و گفت : ما چنان مىدانستيم كه تو نايب و ولىّ [ خون ] و پسر عمّ امير المؤمنين عثمانى و چون او را چنين واقعه‌اى افتاد در طلب خون او مبالغه خواهى كرد ، امّا چون نيك ملاحظه مىكنم تو عظيم آهسته مردى بودى و از تو اين كار نخواهد آمد . اگر انديشهء اين كار دارى به جدّتر بايد بود و پيشتر بايد بيرون آمد تا كينهء امير المؤمنين عثمان از على بازخواهيم . [ اگر ] همچنين آهسته خواهى بود و اين كار را سهل و آسان خواهى گرفت ما تو را معزول كنيم و كسى ديگر به جاى تو بنشانيم و روى به كار آريم و تا يكى از ما بماند با على جنگ كنيم . معاويه چون اين سخن بشنود ، از روى حلم گفت : من يكىام از شما و در كلّ احوال با شما موافقم . با هركسى كه جنگ مىكنيد جنگ مىكنم ، و اگر صلح كنيد صلح مىكنم . پس معاويه كس فرستاد و جرير بن عبد اللّه را بخواند و گفت : بر احوال واقف شدى . سخن مردمان شام

--> ( 1 ) . صاحبان غرض ، غرض‌ورزان . - و .