قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

351

تاريخ الفي ( فارسى )

خوشدل و خندان به خانه آمد . پسر عمّ او حاضر بود ، او را گفت : اى عمرو ، دين به دنيا فروخته چرا چندين بشاشت مىنمايى ؟ نه همانا مصر بر تو مسلم شود ، و اگر شود مصريان [ كه ] به امير المؤمنين عثمان وفا نكردند ترا وفا نخواهند كرد ؟ اين كار در غيب است و تو نادان بر مركب مسرّت سوار گشته و در ميدان هوس مىتازى . عمرو عاص بخنديد و گفت : اى برادرزاده ، كارها به حكم و تقدير ربّانى است نه به دست معاويه و على . جهدى بكنم كه اين ولايت مرا مسلّم شود و اسمى و صيتى [ 46 ب ] حاصل آيد . پسر عمّ او او را گفت : در غلطى عظيم افتاده‌اى و مىپندارى كه معاويه ترا مىخواهد ؟ حاليا معاويه دين تو ببرد . ندانم تا از دنياى او نصيبى يا بى يا نه . « 1 » چون اين مكالمهء عمرو عاص با پسر عمش ، به معاويه رسيد بسيار آزرده شد و حكم به كشتن او كرد . پسر عمّ عمرو عاص از آنجا بگريخت و نزد امير المؤمنين على آمد و كيفيت واقعه معروض داشت . امير المؤمنين ، عليه السّلام ، او را استمالت داد و مواجبى تعيين فرمود . اما مروان بن حكم چون شنيد كه معاويه مصر را به عمرو عاص داد در خشم شد و به نزد معاويه آمد و گفت : چه افتاده است كه ديگران را عزيز مىدارى و مرا خوار مىگذارى و ديگران را ولايتها مىبخشى و سوى من نظر نمىكنى ؟ معاويه گفت : هركس را كه عزيز مىدارم و به دست آرم همه از جهت تو است و مرا در هيچ‌چيز با تو مضايقه نبوده و نيست . مروان به اين جواب خوشدل شده خاموش گشت . در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه امام جعفر صادق از پدر خود امام محمّد باقر ، عليهما السّلام ، روايت مىكند كه آن حضرت فرمود كه : روزى عبادة بن الصّامت - كه از اصحاب كرام حضرت رسالت پناه بود - نزد معاويه و عمرو آمد . ديد كه معاويه و عمرو عاص پهلوى هم نشسته‌اند . بيامد و ميان ايشان بنشست . يكى او را گفت : جاى بسيار بود چرا در ميان ايشان نشستى ؟ گفت : از مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، شنيدم كه مىگفت هروقت كه معاويه و عمرو عاص با هم نشسته باشند ميان ايشان جدايى افكنيد كه نشستن ايشان با هم از براى خير نباشد . القصّه ، معاويه و عمرو عاص با يكديگر بساختند و دل بر محاربه و مخاصمهء امام المتّقين ، اسد اللّه الغالب ، علىّ بن ابى طالب ، نهادند . روز ديگر معاويه بر روى بساط خود كاغذى ديد . چون برگشاد ديد بيتى چند نوشته : يا بن هند أصلحت ما خفت عنّى * ثمّ قعقعت خلف رجلى بشنّ إجعلن لى كما جعلت لعمرو * ليس عمرو اولى بذلك منّى

--> ( 1 ) . پيكار صفّين ، ص 65 ؛ شرح نهج البلاغه ، ص 242 .