قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

335

تاريخ الفي ( فارسى )

كرد ، بنابراين خداى تعالى بر وى كسى مسلّط گردانيد كه او را به قتل رسانيد ؛ و اللّه اعلم بحقايق الامور . و گويند اين عناق مادر عوج بن عنق بود . و چون امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب ، عليه السّلام ، را مخاصمت و منازعت معاويه معلوم شد و يقين دانست كه بر سر محاربه و مقاتله است اصحاب را جمع فرموده بعد از اداى خطبه فرمود : اى مردمان بدانيد كه خداى تعالى خالق خلق است و از بندگان خويشتن جز به سلوك منهاج حقّ راضى نمىشود . و مادام كه ميان خلق اساس دوستى و موافقت مؤكّد باشد و زبان طعن و ستم در يكديگر دراز نكنند ، زمام تمالك و تماسك از دست ايشان بيرون نشود و كارها در نصاب نظام قرار گيرد . و چون بر خلاف اين طريق روند و گرد منازعه و مناقشه گردند و به يكديگر افعال ناپسنديده و اقوال ناستوده منسوب گردانند خلل به كارها راه يابد و عاقبت به هلاك و بوار سرايت كند . غرض از اين سخن آنكه معاويه اهل شام را در شك افكنده و دلهاى ايشان از متابعت من گردانيده و در افواه عوام انداخته كه عثمان بن عفّان را علىّ بن ابى طالب كشته و چنين كارى قبيح به من حواله كرده و لشكرى به محاربهء اشتر ، كه او را ولايت جزيره داده‌ام ، فرستاده و ميان ايشان جنگها شده . و الحال در استعداد محاربهء ماست . مصلحت چنان مىبينم كه به او نامه‌اى نويسم و او را نصيحتى كنم . شايد در وى اثر كند و انديشهء مخاصمه و منازعه را فسخ كند . رأى شما اصحاب چيست ؟ چون اصحاب آن حضرت اين كلمات شنيدند از همه جوانب مسجد آواز برآوردند كه : رأى ما تابع رأى امير المؤمنين است و ما همچنان او را مطيعيم كه رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ، را مطيع بوديم . پس امير المؤمنين از منبر فرود آمد و نامه‌اى نوشت به معاويه بدين منوال : « بسم اللّه الرحمن الرحيم . من عبد اللّه على امير المؤمنين الى معاوية بن صخر . امّا بعد ، او را ببايد دانست كه اگرچه آن روز كه مهاجر و انصار با من بيعت كردند او غايب بود و مقام به شام داشت ، امّا بيعت من بر او لازم شده ، بنابر آنكه جماعتى كه به ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند و به خلافت و امامت ايشان رضا داده ، بر امامت و خلافت من متّفق شدند و همگنان به طوع و رغبت با من بيعت كردند . و چون حاضر را مجال اختيار نبود غايب را مجال اعتراض نباشد . « 1 » و امّا كشتن عثمان كاريست مشكل . خبردهنده از كيفيت آن نابيناست و شنونده چون كر . جماعتى كه او را عيب مىكردند او را بكشتند و قومى كه او را دوست مىداشتند يارى ندادند .

--> ( 1 ) . نهج البلاغه ، ترجمهء دكتر سيد جعفر شهيدى ، ص 274 ، نامهء 6 .