قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
319
تاريخ الفي ( فارسى )
و گفت : خطاب ربّانى در شأن زنان پيغمبر آخر الزمان اين است كه از جاى خود بيرون نيايند . و تو متمسّك به رأى خطايى كه ترا روى نمود شدى و مرتكب امورى گشتى كه مناسب حال تو نبود . با وجود آنكه نسبت قرب و قرابت مرا با حضرت رسالتپناه ، صلّى اللّه عليه و آله ، مىدانستى و از آن سرور مكرّر شنيده بودى كه مىفرمود : هركه من مولاى اويم على مولاى اوست . اى بارخدايا دوستى كن و عزيز دار كسى را كه با على دوستى كند و او را حرمت دارد و دشمنى و خوارى با كسى كن كه با على دشمنى ورزد ؛ طريق معادات را به من مسلوك داشتى و با معاندان من علم موافقت و مرافقت افراشتى و چون مرتبهء امومت مؤمنان در دين يافتى چرا روى خويش را از پردهء عصمت برتافتى . - و مجمل كلام آنكه مضى ما مضى « 1 » - اكنون صواب آن است كه بر خطاى خويش احتراز نمايى و در ساعت به صوب با صواب مدينه روان گردى و به منزلى كه حضرت مقدّسهء نبويّه تو را آنجا گذاشته بود باشى تا اجل تو در آن خانه به تو رسد . و در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه پيش از آنكه جناب ولايتمآب امير المؤمنين با عايشه تكلّم فرمايد صفيه ، دختر حارث ثقفى ، كه منكوحهء عبد اللّه بن خلف خزاعى بود فرياد برآورد و نوحه آغاز كرد و با ساير زنان مصيبت رسيده گفتند : اى كشندهء دوستان ما و اى پريشانكنندهء جمعيّت ما . و امثال اين سخنان بيهوده گفتن آغاز كردند . و زوجهء عبد اللّه خزاعى گفت : يتيم ساختى فرزندان عبد اللّه را . خداى تعالى فرزندان تو را يتيم گرداند . امير المؤمنين نگاه به جانب او كرد و او را بشناخت و فرمود : بدان و آگاه باش اى صفيه كه من ترا ملامت نمىكنم براى آنكه مرا دشمن دارى و بدگويى ؛ چرا كه ، جدّ تو را در روز بدر و عمّ ترا در روز احد و زوج تو را ديروز در حرب جمل به قتل آوردم . اگر من كشندهء احبّه و دوستان شما مىبودم - چنان كه زعم شماست - هرآينه مىكشتم هراحدى را كه در اين سراست . پس روى به عايشه كرد و فرمود : اين سگان را تو بر من به بانگ آوردى ، و اگر نه من عافيت و سلامت مسلمانان را مىخواستم در اين خانه مىگشادم و هركس كه در اين خانه مىبود به تيغ سياست مىگذرانيدم . و اشاره به خانهاى كرد [ كه ] عبد اللّه بن زبير و مروان و جمعى از بقيّة السيف در آن خانه مخفى بودند . عايشه و ساير زنان از هيبت اين خطاب ترك گريه و سخنان بيهوده كرده خاموش شدند . « 2 » بعد از اتمام نصايح و حكايات گذشته با عايشه به منزل مراجعت نمود . و چون عايشه به رفتن مدينه اقبال نمىكرد و اقامت در بصره مىخواست روز ديگر غنچهء
--> ( 1 ) . گذشتهها گذشت . - و . ( 2 ) . در خصوص اعتراض على ( ع ) به ياران خود كه قصد آزار صفيه و ديگر زنان را داشتند ؛ - نهاية الأرب ، ج 5 ، ص 154 .